معمای بی جواب ـ چارلز دیکنز

خلاصه ای از فصل بیست و سوم

معمای بی جواب

مورتایمر، بی توجه به قطع نور و در حالی که دستی بر شانه ی اوجن نهاده و جلو او که روی تخت خواب نشسته بود بر سر پای ایستاده بود، گفت: «اوجن، تو چیزی را از من پنهان می کنی.»

اوجن به او نگاه کرد ولی چیزی نگفت.

«سر تا سر تابستان، تو چیزی را از من پنهان می کردی. پیش از شروع تعطیلات قایق رانی مان، اولین باری که دیدم جداً تصمیم گرفته بودی با هم به تعطیلات برویم. اما چون زمان آن فرا رسید علاقه ای به آن نشان ندادی و اغلب می گفتی که دست و پا گیر است و حتی سعی کردی همیشه از آن طفره بروی. حالا درست شش بار است، دوازده بار است، حتی بیست بار است که با همان شیوه عجیب و غریب خاص خودت، که هم کاملاً به آن آشنا هستم و هم از آن بسیار خوشم می آید، به من می گویی که چون ممکن بود حوصله مان از هم سر برود و مزاحم زندگی هم باشیم از رفتن به آن تعطیلات صرف نظر کرده ای؛ اما چیزی نگذشت که من فهمیدم زیر کاسه نیم کاسه ای است. من نمی پرسم علت چیست، چون به من نگفته ای، ولی حقیقت همین است که گفتم. درست است یا نه؟»

اوجن، پس از چند لحظه مکث و درنگ جدی، جواب داد: «مورتایمر، من به تو قول شرف می دهم که من چیزی نمی دانم.»

«چه را نمی دانی، اوجن؟»

«به جان خودم، چیزی نمی دانم. من درباره خودم کم تر از آن که درباره بیش تر مردم می دانم، اطلاع دارم، و چیزی نمی دانم.»

«تو نقشه ای در سر داری.»

«من؟ گمان نمی کنم داشته باشم.»

«در هر صورت، تو چیزهایی در سر داری که قبلاً نداشته ای.»

اوجن، که سرش را حیرت زده تکان می داد، پس از تأملی دوباره، گفت: «واقعاً نمی توانم بگویم. بعضی وقت ها فکر می کردم نقشه هایی دارم، بعضی وقت ها هم فکر می کردم ندارم. حالا، قصد داشتم دنبال چنین قضیه ای را بگیرم. همین حالا احساس کردم که چه فکر پوچ و چرندی خسته و ناراحتم کرده است. واقعاً نمی توانم بگویم، صادقانه بگویم، اگر می توانستم حتماً می گفتم.»

با این سخن، ضمن این که از روی تخت خواب بر می خاست، او هم دستی بر شانه دوستش زد و گفت: «تو دوستت را همین جور که هست باید قبول کنی. مورتایمر عزیز، تو می دانی که من چه جور آدمی ام. تو می دانی که من با بی حوصلگی و دلخوری هیچ میانه ای ندارم. تو می دانی که من از زمانی که فهمیدم معمای مجسم هستم تا کنون سخت کوشیده ام بفهمم چه ام و چرا چنین شده ام. تو می دانی که من بالاخره از حدس و کوشیدن دست برداشتم. پی چگونه می توانم جوابی را به تو دهم که خودم هنوز به آن دست نیافته ام؟ «من معما هستم، من معما هستم. شاید نتوانی به من بگویی من چیستم؟ جواب من این است: «نه، به جان خودم، نمی توانم.»

بسیاری از این چیزهایی که مورتایمر از این اوجن واقعاً بی بند و بار و بی توجه می دانست و آن ها را واقعی می پنداشت با این جواب وی در آمیخته بود که مورتایمر نمی توانست آن را به عنوان طفره رفتن بپذیرد. به علاوه، این کار وی هم نشانی از تعهدات رگ گویی داشت، و هم از بخشودن استثنایی دوستی که با وجود بی مبالاتی آزار دهنده اش او را بسیار گرامی داشت و به وی ارج می نهاد.

*Mahsa**Sarab* 

/ 0 نظر / 14 بازدید