بوی ماه «مهر»

بوی ماه مهر،

ماهِ مهربان . . . . .

دبستان که بودم از مدرسه بدم میومد، شیفت ظهر که بودم گریه ام می گرفت، دلم نمیخواست برم، کارتون «ویکی» که از شبکه دو پخش میشد هنوز یادمه، ساعت یازده و نیم تموم می شد و من آماده رفتن به مدرسه می شدم، شیفت صبح هم هی، بد نبود،

دوران راهنمایی با شیطنت هاش گذشت، زنگ های بیکاری، مقنعه کشی موقع زنگ تفریح و با هزار ذوق و شوق ثبت نام امتحان تیز هوشان و عدم اطلاع رسانی مدیر و معاون به دلیل کوچک انگاری ما بی نواها،

آخر ترم و برگشتن از امتحان و خندیدن های من و شکوفه و یه یخمک تو دستمون بدون این که حتی یه ذره ازش بخوریم و تا یک هفته توی جا یخی یخچال می موند،

از تو حیاط مدرسه زل میزدیم به دبیرستان رو به رویی و میگفتیم وقتی بریم دبیرستان دیگه بزرگ شدیم،

دبیرستان هم با هزار ترس و لرز و غر و جیغ و داد گذشت، حرص دادن های دبیرها و فرق گذاشتن بین دانش آموزی که واقعاً درس خونه و دانش آموزی که ادعای درس خونیش میشه،

خندیدن های سر زنگ ادبیات و خستگی های زنگ تاریخ،

تقلبی کردن ها و به قول خودمون تهیه لوح فشرده روی صندلی جلویی واسه مواقع ضروری توی امتحان که یه یاد آوری واسه سر جلسه باشه،

امتحانای نهایی سال سوم و گریه های شب امتحان،

بعدش هم ذوق زدن واسه رفتن به دانشگاه و لذت بردن از روزهای جوانی،

رفتن به دنبال آرزوها،

به دست گرفتن سرنوشت،

شد، همونی که میخواستم، خوب بود، سال ها انتظار چنین روزی رو کشیده بودم،

چه لذتی داشت، مخالفت های اول بد جور حالم رو گرفت، ولی موافقت های بعدی بهم زندگی بخشید،

هوای خنک،

دانشگاه بزرگ،

اساتید مجرب،

دوستای خوب،

احترام بیش از حد از طرف مسئولین دانشگاه و هم کلاسی ها،

شوخی های استاد و مثل دوران مدرسه ترس از پرسش های کلاسی،

رأس ساعت یازده و نیم شدن و جیغ و داد کردن که استاد خسته نباشی، الان سلف شلوغ میشه، تا سلف بیست دقیقه راهه،

با بچه ها بدو بدو به سمت سلف رفتن و توی صف منتظر موندن،

بعد از غذا یه چرخی توی محوطه زدن و گاهی هم کافی شاپ رفتن و یه نسکافه خوردن،

مسخره بازی های توی کافی شاپ و ریختن نسکافه روی میز،

افتادن به جون درختای کاج،

عکس گرفتن ها، از خودمون، از محوطه،

روزای یک شنبه و رفتن به ساختمون شهدا و رقصیدن بچه ها زیر درخت،

روزای دوشنبه و برگزاری جلسات شعر خوانی که از تموم دانشگاه میومدن تو دانشکده ما،

ما هم جیغ و داد که زود تمومش کنید توی این ساعت ما کلاس داریم الان استاد میاد و هنوز درس نخوندیم،

موقع برگشتن از دانشگاه توی اتوبوس له می شدیم و با سمیه مغازه ها رو نگاه میکردیم و هی قرار میذاشتیم که یک روز بریم خرید ولی نشد . . . . .

در به در دنبال آموزشگاه نقاشی گشتم، قرار شد بعد از امتحانای ترم ثبت نام بکنم ولی نشد . . . . .

از طریق جلسات شعر خوانی قرار شد به اون درجه ای برسم که همیشه آرزوم بود ولی نشد . . . . .

و . . . . .

خیلی بده،

چهار سال از تموم چیزهایی که میخواستم به دست بیارم و در یک قدمیشون قرار گرفته بودم دور شدم،

حالا این جا . . . . .

استاد بی سواد، سؤال می پرسی جواب نمیده،

به جای دو ساعت، نیم ساعت هم سر کلاس نمی مونه،

هم کلاسی، سن پدر بزرگ و مادر بزرگم رو دارن،

سلام هم نمی کنن چه برسه به این که اسمت رو بدونن،

احساس میکنم دارم وقت و پولم رو بیهوده هدر میدم ولی چاره ای جز این ندارم،

باید صبر بکنم،

باید تا جوونم از فرصتم استفاده بکنم،

دیگه این بار حواسم رو جمع می کنم نمی ذارم کسی زیر پام رو خالی بکنه تا بیفتم توی چاه،

هدفم از درس خوندن صرفاً گرفتن یک مدرک و گذاشتنش توی کمد نیست،

رشته ام هم چیزی نیست که مثل ریاضی دو دو تا چهار تا داشته باشه،

ما مردم سر کار دارم، با روحیه شون، باید از خودم شروع کنم،

باید به اون نهایتی که میخوام برسم،

خواننده ی عزیز،

هر کی که هستی و هر جای این دنیا که هستی،

اگه خودت شاد نیستی ولی حق نداری شادی کسی رو ازش بگیری، مانع خندیدن کسی نشو،

اگه خودت و عزیزانت پیشرفت نکردن، حق نداری مانع پیشرفت کسی بشی،

سخته نقش بازی کردن و اشتباه دیگری رو به گردن گرفتن،

چند روزه به شدت از دست خودم ناراحتم و نگران آینده ام،

پارسال این موقع کلی ذوق و شوق داشتم، دلم واسه بچه ها و دانشگاه و محیط و آرزوهام تنگ شده،

کاش الان منم کنارشون بودم،

باید صبر کرد و  صبر،

بالاخره یه روز وقتش میشه،

نهایت تلاشم رو واسه درس خوندن میکنم،

باید موفق بشم و مطمئنم که میشم،

مهم نیست که کجا درس میخونی و چی میخونی، مهم اون احساسی هست که داری،

وقتی جایی باشی که روحت آروم باشه، بدون که هدفت همون جاست،

حرف واسه گفتن زیاد دارم،

دلم خیلی پُره، ولی بعضی از حرف ها رو نمیشه این جا گفت،

همین ها رو گفتم که یکم از دلتنگی هام کم بشه،

کاش میشد برگشت به عقب و جلوی یه اتفاق رو گرفت ولی حالا که نمیشه باید رو به جلو برم و با چشم باز اطرافم رو به پا ام تا این بار کسی بهم لگد نزنه،

هدف من، هر روز یک روز بهت نزدیک تر میشم،

خدایا در این روز اول پاییز، اول مهر، امید و عشق به زندگی رو از هیچ کی نگیر،

بابایی، مامانی، نمیدونم این متن من رو میخونید یا نه،

بدونید دوستون دارم و هر کاری میکنم هم واسه پیشرفت و آرامش خودمه و آینده ای که میخوام واسه خودم و خانواده ام بسازم، هم واسه سر بلندی شما،

این که دوستام موفق به قبولی در دانشگاه نشدن، دلیل نمیشه خودم رو هم سطح اونا قرار بدم، میخوام خودم باشم و نهایت توانایی هام رو به عرصه نمایش بذارم،

میخوام موفق بشم و ردی از خودم به جا بذارم . . . . .

حرف های اول پاییز، دست نوشته ی «مهسا»

/ 7 نظر / 19 بازدید
سمیرا

دوباره مهر اومد و دانشگاه و کلاس ودرس

سمیرا

مهسای من به پیشرفتت فکر کن...بسپار سرنوشتو به خدا

علی

سلام..اااوووووووووو عجب دل پُری داری تو...خوبه که میخای رد جا بذاری از خودت[هورا]

یلدا

سلام مهسا خوش حالم دوباره اومدم[بغل] خوشششششششششششش حالم

آسمان من

تنهــــــــــــــا که باشی گاهی آرزو میکنی یک نفر اسمت را صدا کند. حتِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــی اشتباهی.......

آسمان من

کاش میشدبه عقب بازگشت..........خیلی هامیگن،ولی بنظرمن تغییری نمیکرد

یلدا

[گریه][پلک][نیشخند][شرمنده][قهقهه][هورا][نگران][دلشکسته][وحشتناک][عجله][راک][شکست][تایید][من نبودم][رویا][زودباش][خداحافظ][کلافه][تماس][تلفن][هیپنوتیزم][خمیازه][دروغگو][خوشمزه][گل][تعجب]