دل نوشته ی من . . . . .

سلام،

خوبی؟

امروز جمعه بود،

بعد از چند هفته تعطیل بودن، از فردا کلاس ها شروع میشن،

هر چند روزهای اول بچه ها کلاس نمیان،

ولی خب، کلاس صبح رو میرم ببینم چه خبر هست،

راستش یکم بی حوصله هستم،

دلم اتفاق های خوب میخواد،

چیزهایی که خودت خوب میدونی،

بارها باهات صحبت کردم،

نمی دونم میایی این جا و نوشته هایم رو می خونی یا نمیایی،

خوشحال هستم که بر حسب تصادف و بدون این که حرفی در مورد بعضی چیزها به زده بشه، نظرهامون توی بعضی چیزها مثل هم هست،

نمی دونم باید چه طور بنویسم که تونسته باشم منظورم رو برسونم،

هر چند می دونم خودت از عمق احساس و حرف هام خبر داری،

روزهای سختی رو گذروندم و منتظر اتفاق های خوب نشستم،

تنها توکل من به خدا است،

خدایی که داره حال من رو می بینه،

همین الان که دارم برات می نویسم دلم برات تنگ شده،

امروز نتونستم زیاد درس بخونم،

تو رو نمی دونم چی کار کردی،

من که قرار بود به ناهار امروز نرم، رفتم،

به قول خودت نمی شد نرم مگه این که بهونه ی درس و امتحان بیارم ولی ترجیح دادم که برم،

ببخش که نمی تونم زیاد بمونم و بیش تر باهات حرف بزنم،

خدایا توی این غروب جمعه، ازت می خوام نگاهت به این پایین باشه،

خدایا به این بنده ای که تموم توکلش به تو هست، صدایش بکن،

خدایا می خوام دست اون هایی که زندگیم رو نابود کردن رو بشه،

خدایا دیگه نمی خوام ببینمش،

امروز، بیست و دوم فروردین ماه سال هزار و سی صد و نود و سه هستش،

ساعت چهار و ده دقیقه ی بعد از ظهر هست و باز احساس کلافگی می کنم،

برگه ی A0 نقاشی و کتاب ها و سه بسته ی مداد رنگی دوازده تایی و بیست و چهار تایی و سی و شش تایی روی تخت و من هم بالای سرشون نشستم و دستم نمیره این چند تا خط آخر هم بکشم و این نقاشی رو هم تمام بکنم،

آدمی که به چیزی غیر از خودش مشغول هست، تنها آدمی هست که مضحک نیست،

داستان شازده کوچولو در عین سادگی خیلی معنی عمیقی توی خودش داره،

خیلی سخت هستش که آدم تنها نباشه ولی احساس تنهایی بکنه،

مثل وقتی که شازده کوچولو روی زمین فرود اومد و به مار گفت آدم توی کویر احساس تنهایی می کنه و مار در جواب شازده کوچولو گفت، پیش آدم ها هم احساس تنهایی می کنی،

جالب شد،

حرف هایی که زدم هیچ کدومشون چیزی نبود که می خواستم بگم،

آدم وقتی توی دلش پر از حرف هست، هیچ کدومشون رو نمی تونه بنویسه،

ذهنم و دستم با هم، هم خوانی ندارند،

اصلاً نمی دونم این چیزهایی که می نویسم چه جوری نوشته شد،

خدایا خیلی خسته شده ام،

خدایا ازت خواهش می کنم،

خدایا کمکم بکن،

الهی آمین،

انشاالله،

مهسا.

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
حقدوست

[گل][گل][گل][گل] [گل] [گل][گل][گل] [گل] سلام و درود بر شما گرامی وبلاگ خوب و جالبی دارید. در ادامه راه موفق باشید. [گل] ضمن تسلیت شهادت حضرت زهرا(س)[گل]، برای مطالعه مطالب زیر دعوت شده‌‌اید: *************** [گل] تسلیت شهادت حضرت زهرا(س) و سه جریان خواندنی: [گل] # علامه امینی و امام حضرت زهرا(س) # علامه امینی و فتوحات عمر # علامه امینی و اسلام امیرالمؤمنین(ع) *************** [گل] احادیث بسیار زیبای هفته [گل] # نفرین پیامبر بر آزار دهنده و قاتل فاطمه # بهترین زن در نگاه حضرت زهرا # خشنودی و غضب خدا در خشنودی و غضب فاطمه *************** [گل] جملات بسیار زیبا و خواندنی و قابل تأمّل [گل] ************** [گل] دعایی ناب از حضرت علی(ع) در نوروز برای دفع بلا در طول سال [گل] آداب و ادعیه پوشیدن لباس نو و تازه ************* ############################# ### هفته آینده منتظر مطلب «حرز شرف شمس» را باشید ### ############################# [گل] توصیه می‌‌‌کنم از باقی صفحات وبلاگ هم بازدید کنید. منتظر حضور و نظرات ارزشمند شما گرامی هستم www.bia2mofid.persianblog.ir [گل] [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل]

سمیرا

[گل][قلب][ماچ] انشالله عزیزم همه آرزوهات برآورده میشه تو این سال