ترم جدید . . . . .

سلام،

خوبی؟

امروز سوم اسفند ماه بود،

اولین روز از ترم جدید هم شروع شد،

فردا هم از اول صبح تا هشت شب کلاس دارم،

دیشب، سر شب داشتم کتاب پرواز شبانه ی آنتوان دو سنت اگزوپری رو میخوندم، خیلی دوست داشتم بدونم آخر داستان چی میشه،

خیلی خوابم میومد، ترجیح دادم یکم استراحت بکنم،

بعد از یک ساعت و خوردن شام با وجود احساس خستگی رفتم سراغ نقاشی ام که خیلی دوست دارم آخر کارم رو بدونم چی میشه،

به نظرم که بهتر از بقیه ی نقاشی هام میشه،

تلفن زنگ خورد و طبق معمول خواب از سرم پرید،

چی باید بگم؟

باز مثل دفعه های قبلی که وقتی این تماس برقرار می شد از خشم سرشار شدم،

این بغض قدیمی توی گلوم هی میخواد بشکنه ولی جلوی خودم رو می گیرم،

با خودم می گم واقعاَ ارزشش رو داره؟

دیگه نمی خوام تبریز برم،

برم که دوباره خاطره های تلخم واسه ام زنده بشه؟

از بچگی انتظار فرا رسیدن چنین روزی رو کشیدم و با هزار درد سر رفتم سراغ اون هدفی که دلم واسه اش لحظه شماری می کرد،

ولی توی یک لحظه همه چیز خراب شد،

با یک حرف دروغ زندگی من تغییر کرد،

طوری شدم که حتی خودم حوصله ی خودم رو ندارم،

دیگه اون جا نمیام،

چقدر غصه هایم رو توی خودم بریزم؟

خدایا پس کی تموم میشه؟

خدایا صدایم رو می شنوی؟

احساس می کنم دارم خودم رو گول میزنم،

این سکوت مسخره هم حدی داره،

هر چی باشه خودم، خودم رو بهتر از برداشت همه از خودم میشناسم،

میدونم وقتی میزان سکوت من بیش تر از حد لازم بشه، بد میشه،

خدایا راه رو درست رو نشونم بده،

خدایا خواهش می کنم،

انشاالله . . . . .

مهسا

/ 3 نظر / 9 بازدید
sanaz

●●●●●●▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬●●●●●●● ─▀██▀───▀██▀─▀██──██▀─▀██▀▀▀▀─ ──██─────██───██▄█▀────██▄█─── ──██─────██───██▀█▄────██▀█─── ─▄██▄▄█─▄██▄─▄██──██▄─▄██▄▄▄▄─ ●●●●●●▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬●●●●●

سارا

بهترین کارم همینه به خدا توکل کن مطمئن باش که همه چی میشه مثه روز اولش و سعی کن کسی رو که لیاقتت و داشته باشه پیدا کنی اینقدم غصه نخول[بغل]

سارا

کجایی تو چرا آپ نمیکنی؟ به ما میگفتی خودت دچارش شدیا[نیشخند]