آخر ترم دوم دانشگاه . . . . .

امروز، پنجم دی ماه سال 1392، آخرین روز کلاس هام از ترم دوم، این ترم هم تموم شد و من موندم با ده تا امتحان که هیچی هم نخوندم،

چی فکر می کردم و چی شد،

رفته بودم جزوه ی سؤال های آسیب شناسی اجتماعی رو بگیرم،

توی انتشارات یک متن از زنده یاد « سهراب سپهری » بود،

که توی اینترنت گشتم و پیداش کردم و توی پست قبلی نوشتم،

بعضی وقت ها حالم خیلی خوب هست ولی یاد پارسال که می افتم و یا یک حرفی زده میشه که من رو یاد خاطره های پارسال می ندازه، واسه چند روز حالم بد میشه،

شب یلدا، همه دور هم جمع شده بودیم،

پسر دایی ام گوشی رو برداشت و شماره ی اونی رو گرفت که من دل خوشی ازش ندارم،

البته نه تنها من بلکه خیلی ها ازش دل پُری دارند،

تا اون روز حالم خوب بود، ولی اون لحظه دوباره عصبانی شدم، 

یک حسی بهم میگه این قدر جلوش نایست،

خودِ درونی ام میگه، مهسا، چقدر آبروداری یکی رو میکنی که ارزشی واسه خودش و زندگیش نیست هیچ، زندگی تو رو هم خراب کرد،

چیزهایی رو که از بچگی میخواستی، با چند تا دروغ از بین برد و الان تو این شکلی شدی،

از درون شاد نیستم ولی مجبورم بخندم و وقتی عصبانی میشم، میگن چرا بی خود عصبانی میشی،

این عصبانی بودن من، غر زدن های من، گریه های بی امونم که از چشم همه مخفی نگه داشتم، فقط یک دلیل داره،

دیگه نمی خوام ببینمش، صداش رو بشنوم، حتی شنیدن اسمش هم من رو آزار میده،

چه حرف هایی به من زد که من به هیچ کی نگفتم،

توی دلم مونده،

وقتی که داشتم گریه میکردم و زل زد توی چشم های من و از ته دلش خندید،

خدایا، چقدر تحمل بکنم؟

از سلامتی روحی خودم صرف نظر بکنم، صرفاً به خاطر این که هیچ کی متوجه نشه اون چه بلایی سر من آورد؟

من مهم تر هستم یا اون مهم هست؟

دیگه نمی تونم،

فرصت زیادی باقی نمونده است،

عید همه چیز رو میشه،

منتظر باش،

نمی خوام صدات رو بشنوم،

تبریک ظاهری واسه عید و تولدم رو واسه خودت بذار،

تبریکی که در باطن خودش، یک کینه و حسادت پنهان شده باشه رو نمی خوام،

انتظار ندارم واسم دعای خیر بکنی ولی دعای شر هم نکن،

تو اگه آدم بودی زندگی خودت رو درست میکردی،

نه این که چون خودت به هیچ چیز نرسیدی، حالا زندگی یکی مثل من رو خراب بکنی،

این دفعه که اومدی خونمون خیلی جلوی خودم رو نگه داشتم،

ولی دفعه ی بعد از این خبرها نیست،

دیگه برو،

آرزو به دل موندم که یک بار از ته دلم بخندم،

یک شب راحت بخوابم،

دیگه اسمت رو نشنوم،

قرار بود الان ترم سوم رو تموم کرده باشم،

رشته ی مهندسی تکنولوژی آموزشی،

به خیال خودم میخواستم یک نقاش بشم،

یک شاعر، و یک آهنگ ساز،

رسیدن به این ها کار زیاد سختی نبود،

تو اگه با دروغ هایی که گفتی، واسه من مانع ایجاد نمی کردی، من الان به همه ی چیزهایی که میخواستم رسیده بودم،

ولی کور بشه چشم حسودی که طاقت دیدن لبخند نزدیکانش رو نداشته باشه،

تلاش کردم و این حق من بود که به هر موفقیتی دست پیدا بکنم، 

بیچاره بابا، چقدر واسه رفتنم اذیتش کردم و چقدر اصرار کردم که بذاره برم،

حالا سه سال دیگه واسه ارشد کی میخواد دوباره به دست و پاش بیفته تا بذاره برم؟

جز خودم کی می تونه به خودم کمک بکنه؟

تو همه چیز رو خراب کردی،

امسال تابستون دنبال این می گشتم که کدوم شهرها دوره ی آموزشی هیپنوتیزم برگزار میکنه،

تهران و تبریز،

اگه برنگشته بودم، می رفتم و دوره هیپنوتیزم رو می دیدم و مدرکش رو می گرفتم،

بابا، مامان، سحر، به خدا خسته شدم،

ببخشید که نمی تونم ساکت بشینم،

شما جای من نبودید و نمی دونید . . . . .

خدایا کمکم بکن،

خدایا دستم رو بگیر، بذار دلم آروم بگیره . . . . .

ماه کوچولو

*Mahsa**Sarab*
/ 3 نظر / 3 بازدید
رهرو

سلام خوبی مهسا؟ منم دلتنگ شمام. و گهگاهی با دو خط شعر دلتنگی ام را می پوشانم. تا سلامی دیگر یاحق [خداحافظ] [گل][گل][گل]

رهرو

سلام غمنامه تونو خوندم. صبر تلاش برای موفقیت و توکل پیشنهاد منه. یا حق

ژالـــــــ❤ــه رخ

سلام مهسا جونی خوبی دخملم؟؟ ماه کوچولو؟[ماچ]