دست نوشته، و نقاشی که هنوز تمام نشده است . . . . .

سلام،

خوبی؟

دیروز واسه چند ساعتی اهواز و آبادان رفتیم،

بد نبود،

نمی دونم چرا یاد این قسمت شازده کوچولو می افتم که وقتی به اخترک دوم میره،

میگه که دیدار کوتاه بود اما شازده کوچولو رو به غمی عمیق فرو برد،

دیدن بعضی از منطقه ها که در طول مسیر بود آدم رو دچار تعجب می کرد،

مکان هایی که شاید پنجاه تا خونه باشه ولی هیچ بازار و مغازه ای نبود،

اما با این حال خنده روی لب های همه شون نشسته بود،

از هفته ی دیگه باید کلاس برم،

هر چند فکر نکنم کلاس تشکیل بشه، 

یاد روزهایی میفتم که راهنمایی بودیم،

مدرسه دبستان و راهنمایی و دبیرستان کنار هم بود،

توی حیاط بودیم که دوستم گفت مهسا وقتی بریم دبیرستان دیگه بچه نیستیم،

آدم بزرگ میشیم،

راهنمایی تمام شد و وارد دبیرستان شدیم،

هیچ اتفاقی نیفتاد،

دبیرستان تمام شد و الان هم به وسط دانشگاه رسیدیم ولی باز هم هم چنان همون بچه هایی ده سال پیش هستیم،

چند روز پیش آنه شرلی هم وقتی تولد سیزده سالگیش بود داشت میگفت وقتی پانزده سالم بشه دیگه یک خانوم میشم،

ولی خب حقیقت این هستش که بزرگ شدن آدم ها به سن نیست،

به اون حسی هست که از درون بهت میگه دیگه بزرگ شدی و یک سری تغییرهای بزرگ رو ازت انتظار داره،

وقتی به بلوغ فکری برسی،

دیگه این یک رنگی دوست نداری،

دیگه هر روز صبح از خواب بیدار شدن و صبحانه خوردن و کارهای تکراری رو انجام دادن بیش تر از قبل خسته ات می کنه،

این یکی دو ماه گذشته زیاد نقاشی کشیدم،

یک برگه ی بزرگ تهیه کردم و مشغول کشیدن یک نقاشی دیگه شدم،

ولی باز هم این زیاد من رو خوشحال نمیکنه،

اون چیزی که از درون بهم میگه مهسا این حرفی که توی دلت هست رو بزن، من رو آزار میده،

همین طوری بیش تر از یک سال هست که نتونستم یک شب راحت بخوابم این مورد هم اضافه شد که دیگه بدتر شد،

بعضی وقت ها یک دفعه یک چیزهایی توی ذهنم میاد و اگه حوصله داشته باشم می نویسم،

این چند بیت رو هم چند روز پیش نوشتم،

بابت بچه گانه بودنش من رو ببخشید:

 

کاش میون این هیاهو

دستت، تو دست من بود

خش خش برگ های خشک از

رد پای من و تو بود

کاش تو آغوشت بگیری

تن خسته ی اسیر رو

تا من هم کمی بفهمم

طعم خوب زندگی رو

تو شریک لحظه هام باش

باورم کن، بی تو هیچم

با صدایی گرم و آروم

تو صدام کن، عاشقم باش

مثل آهنگ یه ساعت

میزنه دلم تو سینه

داره اون یادم میاره

که می خواد تو رو ببینه

چشم من مست نگاهت

گوش من مست صدایت

دل تو سینه ام می لرزه

وقتی می گویی فدایت

 

شخصیت و انسانیت یک انسان به مدرک تحصیلیش نیست،

به سن هم نیست،

به اون درک و شعوری هست که کسب میکنی،

حرف دیگران مهم نیست،

مگه چقدر می خوام عمر بکنم؟

خسته شدم،

از یک نواختی زندگی خسته شدم،

همین یکم اعصابم رو به هم می ریزه،

خیلی کارهای نکرده دارم که باید انجام بدم،

ترسو بودن چیز خوبی نیست،

باید شجاع بود،

انشاالله که بشه این طور بود،

راستی فردا ولنتاین هستش،

خدایا چی کار بکنم؟

خدایا خودت به من کمک بکن،

الهی آمین،

به امید روزهای خوبی که در آینده می آید،

موفق باشید،

فعلاً.

 

*Mahsa**Sarab*

 

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
alixy

[گل]علیک سلام مرسی خوبم.تو چطوری؟ هیچی همین دوروبرام.تو کوجایی؟ مرسی توهم موفق باشی فعلا بای خخخخ

alixy

اینارو خوندم جالب بود درضمن خب ولنتاین باشه که باشه...مثلا خدا بهت کمکم کنه که چی بشه شیطون؟؟