شازده کوچولو ( آنتوان دو سنت اگزوپری ( قسمت هجدهم ) )

شازده کوچولو در بیابان به راه افتاد، اما فقط با یک گُل برخورد کرد. یک گل با تعداد کمی گلبرگ. گلی که خیلی مهم به نظر نمی آمد.

شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.»

گل جواب داد: «صبح بخیر.»

شازده کوچولو مؤدبانه پرسید: «آدم ها کجا هستند؟»

گل که در گذشته، فقط یک بار کاروانی از کنارش عبور کرده بود، گفت: «آدم ها؟ فکر می کنم شش، هفت نفری باشند. من آن ها را چند سال پیش دیدم. ولی کسی نمی داند کجا می شود آن ها را پیدا کرد. باد آن ها را با خودش به این طرف و آن طرف می برد. آن ها ریشه ندارند و زندگی مشکلی دارند.»

شازده کوچولو گفت: «خداحافظ.»

گل گفت: «خداحافظ.»

*Mahsa**Sarab* 
 
/ 1 نظر / 19 بازدید
یلدا

مهسا ماهیم مرد[فرشته]