یک ماه از سال جدید گذشت . . . . .

سلام،

خوبی؟

دیدی یک ماه از سال جدید گذشت،

نه خوب بود و نه بد بود،

لحظه های دلتنگی همیشه وجود داره،

یک روزهایی، مثل امروز که جمعه است، و ظهرها، و یا مثل الان موقع غروب که دلم می گیره، با خودم میگم تو هم به همون چیزی فکر می کنی که من دارم فکر می کنم؟

ولی ساکت میشینم، چیزی نمی گم،

خودم رو توی آغوش خدا حس می کنم تا آروم بشم،

بیش تر وقت ها خیلی دلم برات تنگ میشه،

الان هم که تو لب دریا و در حال تماشای غروب کردن خورشید و من هم در حال نوشتن هستم،

یاد شازده کوچولو افتادم وقتی که گفت خودت که می دونی آدم وقتی خیلی دلش گرفته باشه از تماشای غروب خورشید لذت میبره،

نمی دونم چی بنویسم،

می دونم ولی نمی دونم چطور بنویسم،

روزها پشت سر هم میان و میرن،

روزی میرسه که متوجه میشیم عمرمون داره به آخر میرسه،

هر چند هر لحظه بهتر هستش که عمرمون رو تموم شده ببینیم،

شاید فردا یا همین ساعت دیگه کنار هم نباشیم،

خیلی حرف ها رو به هم نزده باشیم،

دوستت دارم ها را باید گفت،

ببخشید اگه حرف هام بعضی وقت ها گنگ هست،

دیگه چیزی به غروب کردن آفتاب باقی نمانده است،

میگن جمعه ها موقع غروب کردن آفتاب، دعاها مستجاب میشه،

خدایا تویی که شنونده ی دعای بنده هات هستی،

خدایا به حال من و دوست هام نگاه کن و کمک بکن،

الهی آمین،

موفق باشید،

فعلاً.

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
سارا

خیلی قشنگ بود خیلی:( راستی ما سرمون شلوغ وگرنه بی معرفت نیستیم باور کن بعد کنکور از خجالتت درمیام[لبخند]

سمیرا

سلام عزیز دلممم ببخش کم هستم...به خدا درگیر پایان نامم... حرفات خیلی قشنگ بودن[ناراحت] ایشالا غم و غصه از دلت پر بکشه واسه همیشه مراقب دل مهربونت باش [ماچ]