چی بگم . . . . .

سلام،

خوبی؟

چون می دونم دسته جمعی نوشته هام خونده نمیشه نوشته هام رو مخاطب قرار می دم،

بعضی وقت ها هست خیلی بیش از اندازه دلم می گیره،

خاطره ها همیشه توی ذهنم رژه میره و خوب و بد رو به یادم میاره،

وقتی یاد اتفاق های خوب و روزهای خوب میفتم، ته دلم احساس خنکی میکنم،

این روزها وقتی یکم دلم میگیره فقط یاد یک اتفاق بد میفتم،

یاد دو سال پیش که یک آشنای خدا نشناس با گفتن یک جمله دل کوچیک من رو شکست،

من موندم و پا گذاشتن روی تمام آرزوهام و از صفر شروع کردن،

دل و دماغ انجام هیچ کاری رو نداشتم و الان هم ندارم،

بعضی وقت ها احساس میکنم حرف نحسش همیشه گریبان گیرم شده،

تمام تلاشم این بود و هست که نذارم وجودش رو زندگیم سایه بندازه،

میخوام خوش باشم،

چون این حق من بوده و هست،

این چند وقت شدید دلم گرفته،

بابت حرف هایی که نه می تونم بگم نه می تونم بنویسم،

بین خودم و خدا می مونه،

دستم یارای نوشتن نداره،

ذهنم هم کمک نمیکنه چیزی که واقعاً میخوام رو بنویسم،

فقط می تونم بگم خیلی عصبانی و آشفته شدم . . . . .

 

/ 1 نظر / 26 بازدید
بنده خدا

خـــدای خــــوبــــم...!! خطا از مــن است...!! می دانـــــــم...!! از من که سالهاست گفته ام...!! * ایاک نعبد *...!!... اما به دیگران هم دلسپرده ام...!! ... از مـن که سالهاست گفته ام...!! * ایاک نستعین*...!! اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!! اما رهایــم نـــکن...!! بیش از همیــــشه دلتنــــــگم...!! به انــــدازه ی تمـــام روزهای نبــــودنم...! امشب ختم حدیث کسا توی وبلاگ ما برقراره خوشحال میشیم توی ختم حدیث کسا شرکت کنید[گل][گل]