سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

من خیلی زود توانستم گل او را بهتر بشناسم. در سیاره شازده کوچولو همیشه گل های ساده ای می رویید. گل هایی با یک ردیف گلبرگ که فضای کمی را اشغال می کردند و برای هیچ کس آزاری نداشتند.

این گل ها یک روز صبح در بین علف ها ظاهر می شدند و هنگام غروب هم پژمرده می شدند. اما یک روز، از دانه ای که معلوم نبود از کجا آمده، گل جدیدی جوانه زد. شازده کوچولو از آن بوته ی کوچک که شبیه بوته های دیگر نبود، خیلی مراقبت کرده بود. آن بوته می توانست نوع جدیدی از بائوباب باشد. اما آن گیاه خیلی زود رشدش متوقف شد و شروع به گل دادن کرد. شازده کوچولو رشد آن غنچه را می دید و حس می کرد که این غنچه، گل معجزه آسایی خواهد شد. گل هم چنان در پناهگاه سبزش به رشد خود ادامه می داد، با دقت رنگ هایش را انتخاب می کرد، به آرامی لباس می پوشید و با دقت گلبرگ هایش را یکی یکی مرتب می کرد، چون دلش نمی خواست که با لباس چروک مثل یک خشخاش ظاهر شود. او می خواست که در اوج زیبایی به نظر برسد. بله! چه گل عشوه گری! خودآرایی اسرار آمیز گل روزها ادامه پیدا کرد. تا این که یک روز صبح، وقتی که خورشید طلوع کرد او خودش را به طور کامل نشان داد.

بعد از آن همه کار سخت و دقتی که کرده بود، خمیازه ای کشید و گفت: «اُه! من تازه بیدار شدم. . . . . منو ببخشید. . . . . از این که هنوز نامرتب هستم. . . . . »

اما شازده کوچولو نتوانست تعجب خودش را پنهان کند و با صدای بلند گفت: «اُه! تو چقدر زیبا هستی.»

گل به آرامی جواب داد: «می خواستی نباشم؟ آخر من و خورشید در یک زمان متولد شدیم.»

شازده کوچولو فهمید که گل فروتن نیست اما دلرباست.

چند لحظه بعد، گل گفت: «من فکر می کنم که الان وقت صبحانه خوردن است. می شود یک کم به نیازهای من توجه کنی؟»

شازده کوچولو با شرمندگی رفت یک آبپاش آب خنک آورد و پای گل ریخت. به این ترتیب بود که گل با غرور خودش شروع به رنجاندن شازده کوچولو کرد. به طور مثال، یک روز که او درباره ی خارهایش صحبت می کرد، به شازده کوچولو گفت: « نکنه ببرها با چنگالشان به سراغم بیان!»

شازده کوچولو گفت: «در سیاره من ببر نیست، تازه ببرها که علف ها را نمی خورند.»

گل با نرمی جواب داد: «من که علف نیستم.»

_ «منو ببخش. . . . . »

_ «من از ببرها نمی ترسم، ولی از نسیم تنفر دارم. تو پرده یا دیواری نداری که دور من بکشی؟» شازده کوچولو فکری کرد و با خودش گفت: «ترس از نسیم؟ نسیم با گیاهان کاری ندارد. واقعاً این گلِ عجیبی است. . . . . »

«من از تو می خواهم که شب ها مرا زیر سرپوش شیشه ای بگذاری. این جا تو زندگی می کنی خیلی سرد و نسبتاً نامناسب است. من از جایی آمدم که. . . . . »

گل بقیه ی حرفش را قطع کرد. چون او از یک دانه به وجود آمده بود و نمی توانست درباره ی جای دیگری خبر داشته باشد. گل از گفتن این دروغ بیهوده، خجالت کشید و دو سه باری سرفه کرد تا اشتباه آن دروغ را به گردن شازده کوچولو بیندازد.

_ «پس این محافظ که گفتی کجاست؟»

_ «می خواستم برم بیارمش، ولی تو داشتی با من صحبت می کردی!»

گل برای این که شازده کوچولو بیش تر احساس پشیمانی نکند محکم تر سرفه کرد.

بنابراین شازده کوچولو با تمام علاقه ای که به گل داشت، خیلی زود به او شک کرد. حرف های او را جدی گرفته بود و ناراحت شده بود. یک روز که شازده کوچولو داشت محرمانه با من صحبت می کرد، گفت: « نباید به حرف هایش گوش می دادم. اصلاً نباید به حرف گل ها گوش داد. فقط باید آن ها را تحسین کرد و بویید. بوی خوش گل من، سیاره ام را خوشبو می کرد، ولی من نمی دونستم چه جوری از آن لذت ببرم. ماجرای چنگال ببرها به جای خشم باید حس دلسوزی مرا بر می انگیخت. . . . . »

شازده کوچولو باز هم با من درد دل کرد: «آن موقع من نمی فهمیدم که چه کار کنم. باید از روی کارهایش قضاوت می کردم نه حرف هایش. او دور و اطرافم را خوشبو و روشن می کرد. نباید او را ترک می کردم. باید به مهربانی و عاطفه ی او که پشت حقه های ناشیانه ی او پنهان شده بود، پی می بردم. اما من خیلی بی تجربه تر از آن بودم که بدانم چطوری باید او را دوست داشته باشم.»

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٢ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak