سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

روز پنجم، دوباره صحبت درباره ی گوسفند باعث شد که به راز دیگری از زندگی شازده کوچولو پی ببرم. بی مقدمه، مثل این که مدتی به مسأله ای فکر کرده باشد، ناگهان پرسید: «گوسفندی که بوته ها را بخورد، گل ها را هم می خورد؟»

_ «گوسفند هر چیزی را که پیدا کند، می خورد.»

_ «حتی گل های خاردار را؟»

_ «پس خار گل ها چه فایده ای دارد؟»

نمی دانم. من خیلی سخت مشغول باز کردن پیچ یکی از قسمت های موتور هواپیمایم بودم و بسیار نگران هم بودم، چون مشکل خرابی هواپیما خیلی جدی بود و ذخیره ی آب آشامیدنی من هم به سرعت در حال تمام شدن بود و این بدتر من را می ترساند.

_ «پس خارها چه فایده ای دارند؟»

شازده کوچولو تا جواب سؤالش را نمی گرفت، دست بردار نبود و من که به خاطر تعمیر هواپیما کلافه شده بودم با اولین جوابی که به ذهنم رسید جوابش را دادم و گفتم: «خارها کاملاً بی فایده هستند. فقط برای کینه ورزی گل است.»

_ «اُه.»

بعد از مدتی سکوت، شازده کوچولو با ناراحتی گفت: «من حرفت را باور نمی کنم. گل ها ضعیف هستند. ساده هستند. آن ها تا جایی که بتوانند به خودشان اطمینان می دهند. آن ها می دانند که خارهایشان ترسناک است. . . . . »

من جوابی ندادم. در آن لحظه به خودم می گفتم: «اگر این پیچ باز نشود، با چکش خردش می کنم.»

یک بار دیگر شازده کوچولو افکار مرا به هم ریخت و گفت: «تو واقعاً باور می کنی که گل ها. . . . . »

نه! نه! من به چیزی فکر نمی کنم. من فقط همین طوری یک حرفی زدم. من کارهای مهم و جدی تری دارم. او با شگفتی به من نگاه کرد و گفت: «کارهای مهم تر؟»

او می توانست مرا چکش به دست با دستان روغنی و سیاه ببیند که روی چیزی که به نظر او خیلی زشت است خم شده ام.

_ «تو هم مثل آدم بزرگ ها حرف می زنی.»

این حرفش باعث شد که کمی خجالت بکشم. و او با بی رحمی ادامه داد: «تو همه چیز را با هم قاطی می کنی. . . . . همه چیز را اشتباه می گیری. . . . . » کاملاً عصبانی بود. موهایش را با وزش باد تکان داد و گفت: «من سیاره ای را می شناسم که در آن جا آدمی سرخ رو زندگی می کند. او هیچ وقت گلی را بو نکرده است. هیچ ستاره ای را تماشا نکرده است. هیچ کسی را دوست نداشته و همه ی وقتش را صرف جمع زدن عددها می کند. او هم مثل تو هر روز می گوید: «من خیلی گرفتارم. کارهای مهمی دارم. کارهای مهمی دارم.» هِی تکرار می کرد و تکرار می کرد و بادی از غرور به غبغب می انداخت.

ولی من می گویم: «او آدم نیست، قارچ است.»

_ «چی؟ قارچ؟»

شازده کوچولو از عصبانیت رنگش پریده بود.

_ «میلیون ها سال است که گل ها خار دارند و میلیون ها سال است که گوسفندها گل ها را می خورند و تو می گویی که ارزش ندارد آدم بفهمد چرا گل ها زحمت ساختن خارهایی را به خودشان می دهند که هیچ وقت به دردشان نخورده است؟»

_ «آیا جنگ بین گوسفندها و گل ها موضوع مهمی نیست؟ به نظر تو این موضوع مهم تر و جدی تر از کار جمع زدن اعداد آن آقای سرخ رو نیست؟

اگر من گلی را بشناسم که در دنیا تک باشد و به جز سیاره من در جای دیگری پیدا نشود و آن وقت یک گوسفند کوچک بتواند یک روز صبح با گاز زدن آن را نابود کند، موضوع مهمی نیست؟»

شازده کوچولو همان طور که سرخ شده بود ادامه داد: «اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در بین میلیون ها ستاره بی نظیر است، همین کافی است که وقتی به ستاره ها نگاه می کند احساس خوشحالی کند و بتواند به خودش بگوید، گل من روی یکی از این ستاره هاست. . . . . حالا اگر یک گوسفند آن گل را بخورد مثل این است که همه ی ستاره ها یک باره برای او خاموش شده باشند و تو فکر می کنی که این موضوع مهمی نیست!»

شازده کوچولو بیش تر از این نتوانست ادامه بدهد و ناگهان شروع کرد به گریه کردن.

شب شده بود، ابزار کارم را کنار گذاشتم. دیگر حتی چکش و پیچ، تشنگی و مرگ هم برایم اهمیتی نداشت. روی یکی از ستاره ها، در یک سیاره ای که خانه ی من بود، یعنی زمین، شازده کوچولویی بود که به آرامش نیاز داشت. او را بغل کردم و به آرامی تاب دادم و به او گفتم: «گلی را که تو دوست داری در خطر نیست. . . . . من برای گوسفندت یک پوزه بند می بندم. . . . . و برای گل قشنگت یک حصار می کشم که دورش قرار بدهی. . . . . من . . . . . » واقعاً نمی دانستم چی بگویم. حس می کردم که خیلی بی تجربه هستم. نمی دانستم چطور می توانم خودم را به دنیای او برسانم و دلش را به دست بیاورم. . . . . واقعاً که دنیای اشک خیلی راز آلود است.

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۱ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak