سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

من تنها زندگی می کردم و هیچ کس را نداشتم تا بتوانم با او صحبت کنم. تا این که شش سال پیش در صحرای «ساهارا» اتفاقی برایم افتاد. یکی از قطعات موتور هواپیمایم شکست. در آن جا تعمیر کار یا مسافری نبود که کمکم کند. ولی خودم را برای این مشکل آماده کردم و امیدوار بودم با موفقیت تعمیر شود. تعمیر هواپیما موضوع مرگ و زندگی بود. حتی آب آشامیدنی که همراه داشتم برای یک هفته هم کافی نبود.

شب اول روی ماسه ها خوابیدم، جایی که هزار مایل با هر محل سکونتی فاصله داشت. حتی از ملوان کشتی شکسته ای که روی یک تخته پاره در وسط اقیانوس شناور باشد هم، تنها تر بودم. بنابراین می توانید تعجب من را زمانی که صبح زود با شنیدن صدای کودکانه و عجیبی از خواب بیدار شدم، حدس بزنید.

صاحب صدا می گفت: «لطفاً برای من یک گوسفند نقاشی کن.»

_ چی؟

_ برای من یک گوسفند بکش.

به سرعت از جا پریدم. چشم هایم را مالیدم و به دقت به اطرافم نگاه کردم و پسر کوچولوی عجیبی را دیدم که موقرانه به من نگاه می کرد. با تعجب به آن آدم خیالی خیره شده بودم. فراموش نکنید که من هزار مایل از نزدیک ترین منطقه ی مسکونی دور بودم. اما به نظر نمی رسید که آن آدم کوچولو راهش را گم کرده باشد یا خسته و تشنه و از چیزی ترسیده باشد.

او شبیه بچه ای نبود که وسط بیابانی که هزار مایل از منطقه ی مسکونی فاصله دارد، گم شده باشد. وقتی که توانستم حرف بزنم به او گفتم:

_ ولی تو این جا چه کار می کنی؟

و او به آرامی و موقرانه تکرار کرد:

_ «لطفاً برای من یک گوسفند بکش.»

انسان زمانی که تحت تأثیر یک راز قرار می گیرد، جرأت نافرمانی ندارد. برای من که هزار مایل از هر منطقه ی مسکونی دور بودم و در خطر مرگ قرار داشتم کار نامعقولی به نظر می رسید ولی کاغذ و مدادی از جیبم در آوردم تا نقاشی او را بکشم. اما یکباره یادم آمد که مطالعات من در زمینه ی جغرافیا، تاریخ، حساب و دستور زبان است. با کمی ترشرویی گفتم: «نمیدونم چطوری نقاشی بکشم. »

جواب داد: «مهم نیست، برای من یک گوسفند بکش.»

چون تا آن زمان، هیچ وقت گوسفند نکشیده بودم، یکی از همان دو نقاشی را که بلد بودم، برایش کشیدم. یعنی همان مار بوآیی که درون شکمش معلوم نبود.

وقتی آن کوچولو به من گفت: «نه! نه! من نخواسته بودم که فیلی درون شکم مار بوآ بکشی، مار بوآ موجود خیلی خطرناکی است و فیل هم خیلی سنگین است، جایی که من زندگی می کنم همه چیز خیلی کوچک است و من یک گوسفند احتیاج دارم. برای من یک گوسفند بکش.» من گیج شدم و این نقاشی را کشیدم.

او با دقت نگاه کرد و گفت: «نه، این که همین حالا هم مریض است.»

و من نقاشی دیگری کشیدم. دوست کوچکِ من به آرامی گفت: «تو نمی بینی که این اصلاً گوسفند نیست، این یک قوچ است و شاخ دارد . . . . . »

دوباره من نقاشی دیگری کشیدم و او آن نقاشی را هم مثل نقاشی های قبلی رد کرد.

«این یکی هم خیلی پیر است. من گوسفندی می خواهم که مدت زیادی عمر کند.»

دیگر صبر من تمام شد، چون عجله داشتم و می خواستم زودتر موتور هواپیما را تعمیر کنم، این بود که با عجله این نقاشی را کشیدم و برایش توضیح دادم: «این فقط یک جعبه است و آن گوسفندی که تو می خواستی، درون آن است.»

ناگهان چهره ی داور جوان من از هم باز شد و با شادی گفت: «این دقیقاً همان چیزی است که می خواستم. فکر می کنی این گوسفند علف زیادی احتیاج داشته باشد؟»

«چه طور؟»

«چون جایی که من زندگی می کنم، همه چیز خیلی کوچک است . . . . . »

گفتم: «آن جا باید به اندازه ی کافی علف برای خوردن او وجود داشته باشد، چون من به تو یک گوسفند خیلی کوچک دادم.»

او سرش را روی نقاشی من خم کرد و گفت: «زیادی هم کوچک نیست . . . . . نگاه کن. اون خوابش برده.»

به این ترتیب بود که من با شازده کوچولو آشنا شدم. 

شازده کوچولو

*Mahsa**Sarab*
 
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak