سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

شازده کوچولو گفت: «آدم ها، توی قطارهای سریع السیر ازدحام می کنند، بدون این که بدانند دنبال چه می گردند. آن وقت است که دور خودشان می گردند و گیج می شوند . . . . . »

بعد از مدتی دوباره حرفش را ادامه داد: «به زحمتش نمی ارزد.» چاهی که به آن رسیده بودیم، مثل چاه های صحرای آفریقا نبود چاه های صحرای آفریقا گودال های ساده ای هستند که درون ماسه ها کنده شده اند. این چاه شبیه چاه های روستاها بود. اما دور و اطرافش روستایی نبود و من فکر کردم که دارم خواب می بینم.

به شازده کوچولو گفتم: «چقدر عجیب است. همه چیز حاضر است. چرخک، سطل و طناب . . . . . »

او خندید، طناب را گرفت و چرخ را به کار انداخت. و چرخک مثل باد نمایی کهنه که زمانی طولانی باد به آن نوزیده باشد، ناله کرد.

شازده کوچولو گفت: «می توانی بشنوی؟ ما چاه را بیدار کردیم و او دارد آواز می خواند . . . . . »

نمی خواستم که او خودش را خسته کند. به او گفتم: «بده به من. این کار برای تو خیلی سخت است.»

سطل را آرام تا لبه ی چاه بالا کشیدم و آن را لبه ی چاه گذاشتم.

هنوز می توانستم صدای آواز چرخ را که در گوشم بود، بشنوم. و در موج آب، عکس لرزان خورشید را ببینم.

شازده کوچولو گفت: «من تشنه ی این آبم. کمی از این آب بده بخورم . . . . . »

فهمیدم که او دنبال چه بوده است. سطل را نزدیک لبش بردم و با چشم های بسته آب نوشید. آبی بود به شیرینی میهمانی عید. این آب کاملاً با هر نوشیدنی دیگری فرق داشت.

این آب نتیجه ی راه رفتن زیر ستاره ها و آواز چرخ و تلاش دست های من بود. مثل یک هدیه، دل را شاد می کرد. وقتی که یک پسر بچه ی کوچک بودم، روشنی چراغ های درخت کریسمس، آوای نیایش نیمه شب، صورت های خندان، همه بر درخشش هدیه هایی که می گرفتم، می افزودند.

شازده کوچولو گفت: «آدم های محل زندگی تو، پنج هزار بوته ی گل را توی یک باغ می کارند . . . . . و آن چیزی را که دنبالش هستند، پیدا نمی کنند.»

جواب دادم: «بله. پیدا نمی کنند.»

_ «در حالی که، چیزی را که دنبالش هستند می توانند در یک شاخه ی گل تنها یا یک جرعه ی آب پیدا کنند.»

گفتم: «بله درست است.»

شازده کوچولو ادامه داد: «اما چشم ها کورند. آدم باید با چشمِ دل نگاه کند.»

من آب نوشیده بودم. به راحتی نفس می کشیدم. ماسه ها هنگام طلوع خورشید رنگ عسلی به خود می گیرند. و من از این رنگ عسلی بسیار لذت می بردم. ولی چرا من احساس غم داشتم؟

شازده کوچولو که کنار من نشسته بود به آرامی گفت: «تو باید به قولی که به من دادی عمل کنی.»

_ «چه قولی؟»

_ «نمی دانی . . . . . یک پوزه بند برای گوسفندم . . . . . من مسئول گلم هستم . . . . . »

نقاشی هایی که کشیده بودم از جیبم در آوردم. شازده کوچولو به آن ها نگاه کرد، خندید و گفت: «درخت های بائوباب تو یک کمی شبیه به کلم شده اند.»

_ «آره! و من چقدر به نقاشی های بائوبام مغرور شده بودم!»

_ «نقاشی روباهات . . . . . گوش هایش . . . . . یک کم مثل شاخ شده اند . . . . . و زیادی دراز هستند.»

و او دوباره خندید.

گفتم: «شازده کوچولو، منصف باش. یادت باشه که من به جز کشیدن مار بوآیی که داخل شکمش معلوم باشد یا نباشد، چیزی بلد نبود.»

شازده کوچولو گفت: «خوب! همین کافیه. بچه ها می فهمند.»

بنابراین با مداد طراحی یک پوزه بند کشیدم. و وقتی که آن را بهش می دادم خیلی دلم گرفته بود.

_ «تو نقشه هایی داری که به من چیزی درباره شان نمی دانم . . . . . »

ولی او جداب نداد. در عوض گفت: «می دانی . . . . . فردا از فرود من روی زمین . . . . . یک سال می گذرد . . . . . »

بعد از مدتی سکوت ادامه داد: « جایی که فرود آمدم همین نزدیکی ها بود.»

و سرخ شد.

یک بار دیگر، بدون این که بدانم چرا، احساس غم عجیبی داشتم. به هر حال سؤالی به ذهنم رسید و پرسیدم: «پس اتفاقی نبود، آن روز صبح که تو را دیدم، هشت رو پیش، هزار مایل دور از هر منطقه ی مسکونی گردش می کردی. می خواستی به محل فرود آمدنت برگردی؟»

شازده کوچولو دوباره سرخ شد.

و من با کمی تردید ادامه دادم: «شاید به خاطر سالگرد فرود آمدنت به این جا آمده ای؟»

شازده کوچولو دوباره سرخ شد، او هیچ وقت جواب سؤال ها را نمی داد ولی اگز کسی سرخ شود، معنی اش این است که جواب مثبت است. مگر نه؟

به او گفتم: «عزیزم! من کمی می ترسم . . . . . »

اما حرف مرا برید و گفت: «تو باید به کارِ خودت برسی. باید بروی سراغ موتور هواپیمایت. من همین جا منتظرت می مانم. فردا عصر برگرد . . . . . »

اما من مطمئن نبودم. به یاد حرف روباه افتادم که گفته بود اگر کسی اهلی شدن را پذیرفت، باید ریسک گریه کردنش را هم بپذیرد.

شازده کوچولو  

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٦/٦ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak