سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

هشت روز از خراب شدن هواپیمایم در بیابان می گذشت و من با گوش دادن به داستان فروشنده، آخرین ذخیره ی آبم را نوشیده بودم.

به شازده کوچولو گفتم: «این خاطرات تو خیل قشنگ است ولی من هنوز موفق نشده ام که هواپیمایم را تعمیر کنم و قطره ای آب برای آشامیدن ندارم. من خیلی خوشحال می شوم اگر بتوانم آرام، آرام کنار چشمه ی آب خنکی بروم.»

شازده کوچولو گفت: «دوستم روباه به من گفت . . . . . »

_ «آقا کوچولوی عزیز، دیگر صحبت روباه نیست!»

_ «چرا؟»

_ «چون به زودی از تشنگی می میریم . . . . . »

از حرف من چیزی نفهمید و گفت: «داشتن یک دوست، خیلی خوب است. حتی اگر آدم در حال مردن باشد. من خیلی خوشحالم که دوستی مثل روباه داشته ام.»

با خودم گفتم: «اصلاً احساس خطر نمی کند. هرگز گشنه یا تشنه نبوده، همه ی نیاز او فقط داشتن کمی نور آفتاب است . . . . . »

اما او به من خیره شد و در جواب حرفی که با خود زده بودم گفت: «من هم تشنه ام. بیا با هم برویم و چاه آبی پیدا کنیم . . . . . »

از روی خستگی حرکت کردم، یعنی در این بیابان، دنبال چاه آب گشتن، کار بیهوده ای است. با این همه راه افتادیم و رفتیم. بعد از این که چند ساعت در سکوت راه رفتیم، شب شد و ستاره ها در آسمان نمایان شدند. من از تشنگی کمی تب کرده بودم و انگار که ستاره ها را در خواب می دیدم.

حرف های شازده کوچولو توی ذهنم می رقصیدند.

از او پرسیدم: «تو هم تشنه هستی؟»

اما او به سؤالم جواب نداد و به سادگی گفت: «ممکن است آب برای قلب هم خوب باشد.»

من منظورش را نفهمیدم ولی چیزی هم نگفتم. فقط این را خوب می دانستم نباید چیزی از او بپرسم.

او خسته بود و نشست. من هم کنارش نشستم. بعد از سکوتی کوتاه، او دوباره گفت: «زیبایی ستاره ها به خاطر گلی است که دیده نمی شود.»

_ «البته» و در سکوت به شن های روان در زیر نور ماه، چشم دوختم.

شازده کوچولو ادامه داد: «بیابان زیباست.»

حق با او بود. من همیشه بیابان را دوست داشتم. آدم روی شن ها که می نشیند، نه چیزی می بیند و نه چیزی می شنود. با این حال حس می کنی که در آن سکوت، چیزی می درخشد . . . . .

شازده کوچولو گفت: «چیزی که بیابان را زیبا می کند، این است که چاه آبی را در جایی پنهان کرده . . . . . »

از این که ناگهان به راز درخشش ماسه ها پی بردم، شگفت زده شدم. وقتی که پسر بچه ی کوچکی بودم، در یک خانه ی قدیمی زندگی می کردم. درباره ی آن خانه افسانه ای می گفتند که گنجی در آن خانه پنهان است. البته کسی نمی دانست که آن گنج را چگونه پیدا کند یا شاید هم هرگز کسی به فکر پیدا کردن آن نیفتاد. اما فکر گنج، همه ی افراد خانه را هیجان زده کرده بود. خانه ی ما در عمق خودش، رازی را پنهان کرده بود . . . . .

به شازده کوچولو گفتم: «بله. زیبا بودن خانه، ستاره ها و بیابان به خاطر چیزی است که نمی توان دید!»

او گفت: «از این که با من هم عقیده ای خوشحالم.»

شازده کوچولو داشت خوابش می برد. او را توی بغلم گرفتم و دوباره به راه افتادم. احساس نگرانی عمیقی می کردم. به نظرم می رسید که گنجینه ای بسیار شکننده را حمل می کنم. حتی به نظرم می رسید که هیچ چیزی شکننده تر از آن، روی زمین نیست.

در زیر نور ماه به پیشانی رنگ پریده، چشم های بسته و حلقه مویی که با وزش باد تکان می خورد، خیره شده بودم و به خودم گفتم: «چیزی که دارم می بینم فقط ظاهر است. چیزی که مهم تر است دیدنی نیست . . . . . »

وقتی که لب هایش با نیم لبخندی کمرنگ به آرامی باز شد، دوباره به خودم گفتم: «چیزی که در وجود این شازده کوچولوی خوابیده وجود دارد و اثر عمیقی بر من می گذارد، وفاداری او نسبت به یک گل است. تصویر گل سرخی که در تمام وجود او، حتی وقتی که در خواب است، مثل چراغی روشن می درخشد.» و او را شکننده تر از آن چه فکر می کردم، یافتم باید با دقت مواظب این چراغ بودم چرا که مثل شعله ای بود که وزش باد هم می توانست آن را خاموش کند.

و همان طور به راهم ادامه دادم تا این که سپیده دم چاه آب را پیدا کردم.

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٦/٥ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak