سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.»

سوزن بان راه آهن گفت: «صبح بخیر.»

شازده کوچولو پرسید: «این جا چه کار می کنی؟»

سوزن بان گفت: «من مسافرها را به دسته های هزار نفری تقسیم می کنم و هر قطار هر دسته از آن ها را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ می فرستد.»

و همان موقع یک قطار سریع السیر که مثل رعد، غرش می کرد با چراغ های روشن از آن جا عبور کرد و اتاقک سوزن بان را به لرزه در آورد.

شازده کوچولو گفت: «این ها چقدر عجله دارند. دنبال چی می گردند؟»

سوزن بان گفت: « خود راننده ی قطار هم نمی داند.»

دومین قطار طریع السیر هم با چراغ های روشن، غرشی کرد و به جهت مخالف قطار قبلی رفت.

شازده کوچولو پرسید: «آن ها این قدر زود برگشتند؟»

سوزن بان گفت: «این ها همان قبلی ها نبودند، این یک قطار دیگر بود.»

شازده کوچولو پرسید: «از جایی که رفته بودند راضی نبودند؟»

و دوباره صدای غریدن قطار سریع السیر و درخشان دیگری را شنیدند.

شازده کوچولو پرسید: «این ها مسافران قطار اولی را دنبال می کنند؟»

سوزن بان گفت: «آن ها چیزی را دنبال نمی کنند. آن ها توی قطار خوابند و یا دارند خمیازه می کشند. فقط بچه ها هستند که بینی شان را به شیشه چسبانده اند و تماشا می کنند.»

شازده کوچولو گفت: «فقط بچه ها می دانند که دنبال چه چیزی هستند. آن ها دلشان را به یک عروسک پارچه ای خوش می کنند و این قدر برایشان مهم می شود که اگر کسی آن را از آن ها بگیرد، گریه می کنند . . . . . »

سوزن بان گفت: «خوش به حالشان.»

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/٢ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak