سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

بعد از آن سرو کله ی روباه پیدا شد.

روباه گفت: «صبح بخیر.»

شازده کوچولو مؤدبانه گفت: «سلام.»

ولی وقتی سرش را برگرداند، کسی را ندید.

صدا گفت: «من این جا هستم، زیر درخت سیب . . . . . »

شازده کوچولو گفت: «تو کی هستی؟ چقدر قشنگی . . . . . »

روباه گفت: «من روباهم.»

شازده کوچولو گفت: «بیا با من بازی کن، خیلی دلم گرفته.»

روباه گفت: «من نمی توانم با تو بازی کنم. آخه من اهلی نیستم.»

شازده کوچولو گفت: «متأسفم!» و بعد از این که کمی فکر کرد گفت: «اهلی کردن یعنی چه؟»

روباه گفت: «تو این جا زندگی نمی کنی. دنبال چی می گردی؟»

شازده کوچولو گفت: «دنبال آدم ها می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟»

روباه گفت: «آدم ها! آن ها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کار آن ها آزار دهنده است. البته آن ها جوجه هم پرورش می دهند. این تنها کار جالب آن هاست. تو دنبال جوجه ها می گردی؟»

شازده کوچولو گفت: «نه! من دنبال دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟»

روباه گفت: «چیزی است که دیگر فراموش شده است. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه.»

_ «ایجاد علاقه؟»

روباه گفت: «بله درست است. برای من، فعلاً تو یک پسر بچه ی کوچک هستی، مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من به تو احتیاجی دارم و نه تو به من احتیاجی داری. برای تو، من هم روباهی هستم مثل صد هزار روباه دیگر. ولی اگر تو مرا اهلی کنی، به همدیگر نیازمند می شویم. تو برای من بی نظیر می شوی و من هم برای تو بی نظیر می شوم.»

شازده کوچولو گفت: «حالا می فهمم. گلی هست . . . . . که فکر می کنم مرا اهلی کرده باشد . . . . . »

روباه گفت: «ممکن است، آخر همه چیز روی کرده ی زمین پیدا می شود.»

شازده کوچولو گفت: «اما گل من روی کره ی زمین نیست.»

روباه که تعجب کرده بود گفت: « در سیاره دیگری است؟»

_ «بله.»

_ «در آن سیاره شکارچی هم هست؟»

_ «نه.»

_ «جالب است. جوجه چطور؟»

_ «نه.»

روباه آهی کشید و گفت: «حیف که هیچ چیز، بدون عیب پیدا نمی شود.» و بعد حرفش را ادامه داد و گفت: «زندگی یکنواختی دارم. من جوجه ها را شکار می کنم و آدم ها هم من را شکار می کنند. همه ی جوجه ها مثل هم هستند و همه ی آدم ها هم مثل هم، و این کمی حوصله ی مرا سر می برد. اما اگر تو مرا اهلی کنید، مثل این است که نور خورشید زندگی ام را روشن کرده. آن وقت، من صدای پایی را تشخیص می دهم که با صدای پاهای دیگر تفاوت دارد. صدای پاهای دیگر مرا با عجله به لانه ام در زیر زمین می فرستد. اما صدای پای تو مثل آوای موسیقی مرا از لانه ام بیرون می کشد. یک چیز دیگر! آن گندم زار را می بینی؟ من نان نمی خورم. گندم برای من فایده ای ندارد. گندم زارها مرا یاد چیزی نمی اندازد. و البته باعث تأسف است. اما موهای تو طلایی است. حالا تو اگر مرا اهلی کنی، چه اتفاق جالبی می افتد. همین گندم طلایی من را به یاد تو می اندازد. و من صدای وزش باد در گندم زار را دوست خواهم داشت . . . . . »

بعد از آن روباه ساکت شد و برای مدتی به شازده کوچولو خیره شد و گفت: «ازت خواهش می کنم . . . . . بیا من را اهلی کن.»

شازده کوچولو گفت: «ولی من وقت زیادی ندارم. باید برای خودم دوست پیدا کنم و خیلی چیزهای دیگر را بشناسم.»

روباه گفت: «تو فقط چیزهایی را می توانی بفهمی که رامشان کرده باشی. آدم ها دیگر وقت زیادی برای شناختن چیزی ندارند. آن ها چیزهای آماده را از مغازه ها می خرند ولی از هیچ مغازه ای نمی توانند دوست را بخرند. برای همین است که بی دوست مانده اند. حالا اگر تو دنبال دوست می گردی من را اهلی کن.»

شازده کوچولو گفت: «چه کار باید بکنم.»

روباه گفت: «باید صبور باشی. اول باید کمی دورتر از من، این طوری روی علف ها بنشینی. من از گوشه ی چشمم تو را تماشا می کنم اما تو نباید چیزی بگویی. زیرا کلمه ها سرچشمه ی سوء تفاهم هاست. بعد، هر روز می توانی کمی به من نزدیک تر شوی . . . . . »

روز بعد شازده کوچولو دوباره آمد.

روباه گفت: «تو باید امروز هم سرِ همان وقت دیروز می آمدی. برای مثال اگر هر روز ساعت چهار بعد از ظهر می آیی، من از ساعت سه، خوشحالی ام شروع می شود، و هر چه زمان می گذرد، خوشحال و خوشحال تر می شوم. ساعت چهار، بی تاب می شوم و جست و خیز می کنم. آن وقت است که ارزش خوشبختی را می فهمم. اما اگر تو سر ساعت معینی نیایی، من هرگز نمی دانم که چه وقت باید قلبم را برای دیدن تو آماده کنم . . . . . هر چیزی آداب و رسوم خودش را دارد.»

شازده کوچولو پرسید: «آداب و رسوم یعنی چه؟»

روباه گفت: «این هم چیزی است که دیگر فراموش شده. چیزی است که باعث می شود یک روز با روزهای دیگر و یک ساعت با ساعت های دیگر تفاوت داشته باشد. برای مثال همین شکارچیان هم آداب و رسومی دارند. روزهای پنج شنبه با دختران دِه برنامه ی رقص دارند. بنابراین پنج شنبه ها برای من روز خوبی است و می توانم قدم زنان تا نزدیکی باغ های انگور بروم. اما اگر شکارچی ها هر وقت دلشان می خواست می رقصیدند، همه ی روزها مثل هم می شدند و من هرگز تعطیلات نداشتم؟»

به این ترتیب بود که شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و وقتی که زمان جدایی آن ها رسید، روباه گفت: «آه! می خواهم گریه کنم.»

شازده کوچولو گفت: «تقصیر خودت است. من نمی خواستم تو را اذیت کنم، اما خودت خواستی اهلی ات کنم.»

روباه گفت: «بله. درست است.»

شازده کوچولو گفت: «اما تو داری می زنی زیر گریه.»

روباه گفت: «همین طور است.»

_ «این کار هیچ سودی برای تو نداشت.»

روباه گفت: چرا داشت. رنگ گندم زارها.» و ادامه داد: «یک بار دیگر برو و نگاهی به گل های سرخ بینداز. آن وقت می بینی که گل سرخ خودت در دنیا بی نظیر است. بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی را به عنوان هدیه برایت بازگو کنم»

شازده کوچولو یک بار دیگر به دیدن گل های سرخ رفت. به آن ها گفت: «هیچ کدام شما شبیه گل سرخ من نیستید. شما هنوز چیزی نشدید. کسی شما را اهلی نکرده و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روباه من و روزهای اول دیدارمان هستید. او فقط یک روباه بود مثل صد هزار روباه دیگر. اما من او را دوست خودم کردم و حالا او در تمام دنیا بی نظیر است.»

گل های سرخ خیلی خجالت کشیدند.

شازده کوچولو ادامه داد و گفت: «شما زیبا، ولی تنها هستید. هیچ کس نمی تواند برای شما بمیرد. مطمئن باشید که یک رهگذر معمولی ممکن است گل مرا هم مثل شما به حساب بیاورد، ولی گل من به تنهایی بهتر از همه ی شماست. چون فقط من به او آب دادم. فقط من او را زیر حباب گذاشتم و فقط من او را پشت حصار قرار دادم و من برای او کرم ها ها را کشتم ( به جز دو سه تا را که گذاشتم تا به پروانه تبدیل شوند. ) و من فقط به شکایت ها و لاف زدن های او و گاهی هم به سکوتش گوش دادم. آخر او گل من است.»

بعد از آن به سوی روباه برگشت و گفت: «خداحافظ.»

روباه گفت: «خداحافظ» این هم رازی که می خواستم بهت بگویم. خیلی ساده است. فقط با چشم دل می توان خوب دید. حقیقت را با چشم سر نمی توان دید.»

شازده کوچولو برای این که یادش بماند، تکرار کرد: «حقیقت را با چشم سر نمی توان دید.»

_ «چیزی که گل سرخ تو را ارزشمند کرده، عمری است که برایش صرف کردی.»

شازده کوچولو تکرار کرد: «چیزی که گل سرخ مرا ارزشمند کرده، عمری است که برایش صرف کردم.»

روباه گفت: «آدم ها این حقیقت را فراموش می کنند. ولی تو نباید فراموش کنی که همیشه مسئول چیزی هستی که اهلی اش کردی.»

_ «تو مسئول گلت هستی . . . . . »

و شازده کوچولو برای این که یادش بماند تکرار کرد: «من مسئول گُل خودم هستم . . . . . »

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak