سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

به هر حال، شازده کوچولو مدت زیادی در میان شن ها و سنگ ها و برف راه رفت تا بالاخره به جاده رسید. هر جاده هم به محل زندگی آدم ها می رسد.

کنار جاده باغی پُر از گل بود. شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.»

گل ها گفتند: «صبح بخیر.»

شازده کوچولو به آن ها خیره شد. همه ی آن ها شبیه گل خودش بودند. با تعجب پرسید: «شما کی هستید؟»

گل ها گفتند: «ما گل سرخ هستیم.»

شازده کوچولو یک مرتبه غمگین شد. گلش به او گفته بود که دیگر مثل او در تمام دنیا پیدا نمی شود. در حالی که در این جا آن هم فقط در یک باغ پنج هزار گل وجود داشت که همه مثل او بودند.

او با خودش فکر کرد؛ اگر گل من این گل ها را می دید، خیلی کِنِف می شد و شروع می کرد به سرفه کردن و برای این که به او نخندم، وانمود می کرد که در حال مردن است من هم مجبور بودم وانمود کنم که از او پرستاری می کنم وگرنه برای از رو بردن من واقعاً می مرد.

و دوباره با خودش گفت: «من فکر می کردم که با داشتن آن گلِ بی نظیر، گنج بزرگی دارم، در حالی که فقط یک گل معمولی داشتم و آن سه تا آتشفشان که ارتفاعشان تا زانوی من می رسد و یکی از آن ها هم شاید برای همیشه خاموش بماند. در حالی که با این ها نمی توانم شاهزاده ی بزرگی باشم . . . . . »

شازده کوچولو روی چمن ها دراز کشید و گریه کرد.

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٥/۳٠ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak