سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

شازده کوچولو از یک کوه بلند بالا رفت. کوه هایی که او تا آن زمان دیده بود، همان سه کوه آتشفشان بودند که ارتفاعشان فقط تا زانوی او می رسید و او از کوه آتشفشان به جای چهار پایه استفاده می کرد. او با خودش گفت: «از بالای کوهی به این بلندی، می توانم با یک نگاه تمام سیاره زمین و آدم های آن را ببینم.»

اما تنها چیزی که می توانست ببیند، صخره های نوک تیز بود.

مؤدبانه گفت: «صبح بخیر.»

انعکاس صدا گفت: «صبح بخیر . . . . . صبح بخیر . . . . . صبح بخیر. »

شازده کوچولو پرسید: «تو کی هستی؟»

انعکاس صدا گفت: «تو کی هستی . . . . . تو کی هستی . . . . . تو کی هستی؟»

شازده کوچولو گفت: «با من دوست شوید، من تنها هستسم.»

انعکاس صدا گفت: «من تنهام . . . . . من تنهام . . . . . من تنهام.»

شازده کوچولو با خودش فکر کرد: «چه سیاره عجیبی. همه جای آن خشک و شوره زار است. مردم آن هم هیچ تخیلی ندارند. آن ها هر چه را یک نفر می گوید، تکرار می کنند . . . . . من در سیاره خودم گلی داشتم که همیشه اول او شروع به صحبت می کرد.»

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۸ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak