سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

وقتی که یک نفر بخواهد شوخی کند، ممکن است کمی از حقیقت دور شود. من درباره ی حرف هایی که درباره ی فانوس بان گفتم کاملاً صادق نبودم. می ترسم به افرادی که سیاره ما را نمی شناسند، تصویر اشتباهی داده باشم. آدم های ساکن بر روی زمین، فضای خیلی کمی از آن را اشغال کرده اند. اگر این دو میلیارد جمعیت، زمانی که به تظاهرات عمومی می روند، قدری نزدیک تر در کنار هم بایستند، به راحتی می توانند در میدانی به ابعاد بیست مایل در بیست مایل جا بگیرند. یعنی همه ی آدم های روی زمین را می تواند در یک جزیره ی کوچک در اقیانوس آرام جا داد. البته آدم بزرگ ها هرگز باور نمی کنند. آن ها فکر می کنند که به بزرگی درختان بائوباب هستند و فکر می کنند که جای زیادی را اشغال کرده اند. بهتر است به آدم بزرگ ها پیشنهاد کنید که خودشان حساب کنند. آن ها عاشق اعداد و ارقامند و از حساب کردن خوششان می آید. اما شما وقتتان را صرف این کارهای بیهوده نکنید. چون ضرورتی ندارد. می دانم که به من اطمینان دارید.

وقتی که شازده کوچولو به سیاره زمین رسید از این که هیچ کسی را ندید خیلی تعجب کرد. او می ترسید که اشتباهاً به سیاره دیگری وارد شده باشد. ناگهان حلقه ی طلایی کمرنگی در میان ماسه ها تکان خورد.

شازده کوچولو مؤدبانه گفت: «عصر بخیر.»

مار جواب داد: «عصر بخیر.»

شازده کوچولو پرسید: «من روی چه سیاره ای فرود آمده ام؟»

مار گفت: «روی سیاره زمین و در قاره ی آفریقا.»

_ «خوب . . . . . پس کسی روی زمین زندگی نمی کند.»

مار گفت: «این جا بیابان است. کسی توی بیابان زندگی نمی کند. زمین خیلی بزرگ است.»

شازده کوچولو روی تخته سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد و گفت: «من فکر می کنم ستاره ها برای این می درخششند که هر کدام از ما بتواند ستاره ی خودش را پیدا کند. به سیاره من نگاه کن. درست بالای سرِ ماست. ولی چقدر دور است!»

مار گفت: «قشنگ است. اما برای چه آمدی این جا؟»

شازده کوچولو جواب داد: «با یک گل مشکل پیدا کردم.»

و هر دو ساکت شدند.

سرانجام شازده کوچولو شروع کرد و گفت: «مردم کجا هستند؟ آدم در بیابان نسبتاً احساس تنهایی می کند.»

مار گفت: «در میان آدم ها هم که باشی، احساس تنهایی می کنی.»

شازده کوچولو برای مدت نسبتاً طولانی به مار خیره شد و گفت: «تو جانور عجیبی هستی. یعنی به باریکی یک انگشت دست . . . . . »

مار گفت: «اما من از انگشت پادشاه هم قدرتمندترم.»

شازده کوچولو خندید و گفت: «به نظر می رسد که خیلی هم قدرتمند نیستی . . . . . تو حتی پا هم نداری . . . . . حتی نمی توانی به سفر بروی.»

مار گفت: «من می توانم تو را به جاهای دورتر از جایی که یک کشتی بتواند ببرد، ببرم.» و سپس خودش را مانند حلقه ای طلایی دور قوزک پای شازده کوچولو پیچید و دوباره ادامه داد: «من با لمس کردن هر کسی، می توانم او را به خاکی برگردانم که از آن آمده است. اما تو پاک و بی گناهی و از ستاره ی دیگری آمده ای.»

شازده کوچولو چیزی نگفت.

مار گفت: «من برای تو متأسفم، چون تو برای زندگی کردن بر روی این زمین که از سنگ خارا درست شده، ضعیف هستی. اگر روزی دلت برای سیاره ات تنگ شد، من می توانم کمکت کنم. من می توانم . . . . . »

شازده کوچولو گفت: «آها! منظورت را فهمیدم. ولی تو چرا همیشه مرموز حرف می زنی؟»

مار گفت: «آخر خودم حلال تمام رموز هستم.»

و هر دوی آن ها ساکت شدند.

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/٢٥ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak