سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

سیاره ششم ده برابر بزرگ تر از سیاره قبلی بود. در آن سیاره، پیرمردی زندگی می کرد که کتاب های قطوری می نوشت.

تا پیرمرد شازده کوچولو را دید، با خودش گفت: «نگاه کن! این هم یک کاشف!»

شازده کوچولو روی کناره ی میز نشست و نفسی تازه کرد. برای این که او خیلی وقت بود که در سفر بود.

پیرمرد از او پرسید: «از کجا می آیی؟»

شازده کوچولو با بی اعتنایی گفت: «این کتاب قطور چیست؟ شما این جا چه کار می کنید؟»

پیرمرد جواب داد: «من یک جغرافی دان هستم.»

شازده کوچولو گفت: «جغرافی دان چیه؟»

پیرمرد گفت: «جغرافی دان، دانشمندی است که محل همه ی دریاها، رودها، شهرها، کوه ها و بیابان ها را می داند.»

شازده کوچولو گفت: «خیلی جالب است. بالاخره کسی را پیدا کردم که کار درست و حسابی داشته باشد.»

و بعد نگاهی به اطراف سیاره جغرافی دان انداخت. تا آن وقت سیاره ای به آن عظمت و شکوه ندیده بود. سپس گفت: «سیاره ی شما خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟»

جغرافی دان گفت: «نمی دانم.»

شازده کوچولو که تعجب کرده بود گفت: «خوب! کوه چطور؟»

جغرافی دان گفت: «نمی دانم.»

_ «شهر و رودخانه و بیابان چطور؟»

جغرافی دان گفت: «خبر ندارم.»

_ «ولی شما یک جغرافی دان هستید.»

جغرافی دان گفت: «دقیقاً. اما من کاشف نیستم. من در سیاره ام هیچ کاشفی ندارم. این وظیفه ی جغرافی دان نیست که شهرها، رودخانه ها، کوه ها، اقیانوس ها و بیابان ها را کشف کند. کار جغرافی دان مهم تر از آن است که وقتش را تلف کند و دنبال این چیزها بگردد. او هیچ وقت محل کارش را ترک نمی کند. ولی کاشفان را در محل کارش می پذیرد و از آن ها درباره ی سفرشان خبرهایی می گیرد و آن ها را یادداشت می کند. و اگر گزارش یکی از آن ها به نظرش جالب باشد، دستور می دهد تا درباره ی شخصیت و روحیه ی کاشف تحقیق کنند.»

_ «ولی چرا؟»

_ «برای این که اگر کاشفی دروغ بگوید، اشتباهات بدی در کتاب های جغرافی رخ خواهد داد. اگر کاشفی هم مشروب خوار باشد، همین طور است.»

شازده کوچولو گفت: «آخه چرا؟»

_ «برای این که آدم های مشروب خوار، یکی را دو تا می بینند. در نتیجه، جغرافی دان برای جایی که در حقیقت یک کوه دارد، دو تا کوه را ثبت می کند.»

شازده کوچولو گفت: «من کسی را می شناسم که اگر کاشف می شد، کاشف بدی می شد.»

_ «ممکن است. در هر صورت وقتی که تحقیق درباره ی شخصیت و روحیه ی کاشف رضایت بخش باشد، درباره ی کشفی که کرده، تحقیق می کند.»

_ «یعنی یک نفر می رود و کشف او را می بیند؟»

_ «نه! این کار سخت است. ولی از کاشف می خواهند که برای اثبات درستی ادعایش، مدرک بیاورد. مثلاً اگر کاشفی گزارش بدهد که کوه بزرگی را کشف کرده، لازم است که چند تکه سنگ بزرگ از آن کوه را بیاورد.»

ناگهان جغرافی دان هیجان زده شد و گفت: «اما تو از راه دوری آمدی! پس تو هم کاشف هستی. تو باید درباره ی سیاره ات برای من توضیح بدهی.»

سپس جغرافی دان دفتر یادداشتش را باز کرد و مدادش را تراشید. چون گزارش های کاشفان را اول با مداد به شکل پیش نویس می نویسند و وقتی که کاشفان برای گفته هایشان دلیل آوردند، حرف های آن ها را با جوهر دوباره پاکنویس می کنند.

جغرافی دان بی صبرانه گفت: «خُب.»

شازده کوچولو گفت: «خُب، جایی که من زندگی می کنم خیلی جالب نیست. چون خیلی کوچک است. من سه تا آتشفشان دارم که دوتای آن ها فعال هستند و یکی هم خاموش است. ولی کسی چه می داند.»

جغرافی دان گفت: «بله. کسی چه می داند.»

البته من یک گل هم دارم.

جغرافی دان گفت: «ما درباره ی گل ها چیزی نمی نویسیم.»

_ «چرا نمی نویسید؟ این زیباترین چیز در سیاره ی من است.»

_ «برای این که گل ها خیلی فانی اند.»

_ «فانی یعنی چه؟»

جغرافی دان گفت: «کتاب های جغرافی از سایر کتاب ها باارزش ترند. هیچ وقت هم ارزش شان را از دست نمی دهند. به ندرت اتفاق می افتد که یک کوه جایش را عوض کند و خیلی بعید است که اقیانوس خشک شود. ما فقط چیزهای قانونی و جاودان را ثبت می کنیم.»

شازده کوچولو حرف پیرمرد را قطع کرد و گفت: «اما آتشفشان های خاموش هم ممکن است روزی فعال شوند. پس فانی یعنی چه؟»

جغرافی دان گفت: «خاموش یا فعال بودن آتشفشان برای ما مهم نیست. خود کوه آتشفشان برای ما مهم است که هیچ وقت تغییر نمی کند.»

شازده کوچولو که در زندگیش هیچ وقت تا جواب سؤالش را نمی گرفت دست بردار نبود، دوباره پرسید: «فانی یعنی چه؟»

_ «یعنی چیزی که در خطر نابودی و از بین رفتن است.»

_ «پس گل من هم در خطر نابودی است؟»

_ «بله، البته.»

شازده کوچولو با خودش گفت: «گل من فانی است و برای دفاع در برابر همه چیز در دنیا، فقط چهارتا خار دارد. آن وقت من او را توی سیاره ام تنها گذاشته ام.»

و این اولین بار بود که شازده کوچولو احساس پشیمانی می کرد. اما دوباره به خودش مسلط شد و از جغرافی دان پرسید: «به من کدام سیاره را پیشنهاد می کنید که به دیدنش بروم؟»

جغرافی دان جواب داد: «سیاره زمین، شهرت خوبی دارد.»

و شازده کوچولو در حالی که به گلش فکر می کرد از آن جا دور شد.

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٥/٢٢ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak