سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

سیاره پنجم خیلی عجیب بود از همه ی سیارات کوچیک تر بود و فقط به اندازه ی یک فانوس بان جا داشت.

شازده کوچولو تعجب کرده بود و نمی توانست بفهمد که در آن قسمت از آسمان و در آن سیاره کوچک که نه خانه ای وجود داشت و نه آدمی، فانوس و فانوس بان به چه درد می خورد. با این همه، با خودش گفت: شاید این فانوس بان آدم احمقی باشد. ولی به هر حال از پادشاه و مرد خود پسند و تاجر و مِی خواره احمق تر نیست. بالاخره کارش یک معنایی دارد. وقتی فانوسش را روشن می کند، انگار ستاره ی جدید یا گُلی را به وجود آورده و وقتی که فانوسش را خاموش می کند انگار آن ستاره یا گُل را می خواباند. کار قشنگی است و وقتی که چیزی زیبا باشد، مفید هم هست.

وقتی که شازده کوچولو به آن سیاره رسید، محترمانه به فانوس بان سلام کرد.

_ «صبح بخیر آقا، چرا فانوست را خاموش می کنی؟»

فانوس بان گفت: «این یک دستور است. صبح بخیر.»

_ «چه دستوری؟»

_ «دستور این است که فانوسم را خاموش کنم. شب بخیر.» و دوباره فانوسش را روشن کرد.

_ «ولی چرا دوباره روشنش کردی؟»

فانوس بان جواب داد: «این یک دستور است.»

شازده کوچولو گفت: «من نمی فهمم.»

فانوس بان گفت: «فهمیدن ندارد. این یک دستور است. صبح بخیر.» و دوباره فانوسش را خاموش کرد.

بعد با یک دستمال قرمز عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت: «کار بسیار سختی دارم. قبلاً کارم راحت تر بود. صبح فانوس را خاموش می کردم و شب دوباره روشنش می کردم. بعد می توانستم در طول روز استراحت کنم و شب ها هم بخوابم . . . . . »

_ «یعنی بعد از آن دستور عوض شده؟»

فانوس بان گفت: «دستور عوض نشده، مشکل من هم همین است. سال به سال سرعت چرخش سیارات زیاد شده و دستورها عوض نشده اند.»

شازده کوچولو گفت: «و بعد از آن؟»

_ «خُب، حالا سیاره هر دقیقه ای یک بار به دور خودش می چرخد. دیگر حتی یک ثانیه هم برای استراحت وقت ندارم. یعنی در هر دقیقه یک بار فانوس را روشن می کنم و یک بار هم خاموش می کنم.»

_ «این خیلی خنده دار است. یعنی در جایی که تو زندگی می کنی طول روز فقط یک دقیقه است.»

فانوس بان گفت: «خیلی هم خنده دار نیست. الان یک ماه است که ما دو نفر داریم با هم صحبت می کنیم.»

_ «یک ماه؟»

_ «بله، سی دقیقه، یعنی سی روز، شب بخیر.» و دوباره فانوسش را روشن کرد.

شازده کوچولو در حالی که فانوس بان را تماشا می کرد، احساس کرد که آن مرد را به خاطر آن همه تعهدی که نسبت به اجرای دستوراتش دارد، دوست دارد. به یاد لحظاتی افتاد که صندلیش را جا به جا می کرد تا بارها غروب خورشید را تماشا کند. او می خواست به دوستش کمک کند.

_ «می دانی اگر بخواهی من می توانم راهی به تو یاد بدهم که بتوانی هر وقت دلت خواست، استراحت کنی . . . . . »

فانوس بان گفت: «بله من می خواهم.»

_ «با این کار تو می توانی هم استراحت کنی و هم وظیفه شناس باشی.»

شازده کوچولو گفت: «سیاره تو این قدر کوچک است که تو می توانی با برداشتن سه قدم بلند، آن را دور بزنی، برای این که همیشه روشنایی خورشید را ببینی، فقط کافیه که آهسته تر قدم برداری. در این صورت یک روز برای تو همان قدر که می خواهی طول می کشد.»

فانوس بان گفت: «این کار خیلی به من کمک نمی کند. چون من در زندگی به خوابیدن بیش تر احتیاج دارم.»

شازده کوچولو گفت: «این دیگر بدشانسی است.»

فانوس بان گفت: «بدشانسی است. صبح بخیر.» و سپس فانوسش را خاموش کرد.

شازده کوچولو در حالی که به سفرش ادامه می داد با خودش گفت: «شاید پادشاه و خودپسند و مِی خواره و تاجر این مرد را مسخره کنند. اما به نظر من او تنها کسی است که کارش مسخره نیست. شاید علتش این است که آن مرد به چیز دیگری از خودش علاقه مند است.»

شازده کوچولو با افسوس آهی کشید و دوباره با خودش گفت: «این مرد تنها کسی بود که می توانستم با او دوست شوم. ولی متأسفانه سیاره اش خیلی کوچک است و برای دو نفر به اندازه ی کافی جا ندارد . . . . . »

چیزی که شازده کوچولو نمی توانست به آن اعتراف کند این بود که نمی خواست از سیاره ای که هر روز در آن می توانست هزار و چهارصد و چهل بار غروب خورشید را ببیند، جدا شود.

*Mahsa**Sarab*
 
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۱ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak