سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

سیاره دوم، محل سکونت مردی خودپسند بود.

مرد خودپسند تا از فاصله ی دور شازده کوچولو را دید، با صدای بلند فریاد زد: «آها، یکی دارد به این جا می آید تا مرا تحسین کند.» زیرا خودپسندها فکر می کنند که همه ی مردم تحسین کننده ی آن ها هستند.

شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر. شما چه کلاه عجیبی دارید.»

خودپسند گفت: «این کلاه برای سلام کردن است. برای جواب دادن به تحسین افراد تحسین کننده. متأسفانه کسی از این طرف ها رد نمی شود.»

شازده کوچولو که حرف های خودپسند را متوجه نمی شد، گفت: «یعنی چی؟»

خودپسند گفت: «دست بزن تا بفهمی.»

شازده کوچولو دست هایش را به هم زد. خودپسند کلاهش را از سرش برداشت و تعظیم کرد.

شازده کوچولو به خود گفت: «این دیگر خیلی خنده دار تر از پادشاه است.» و دوباره شروع کرد به دست زدن. خودپسند دوباره کلاهش را برداشت و تعظیم کرد.

پنج دقیقه بعد شازده کوچولو از این بازی یکنواخت خسته شد و پرسید: «برای این که کلاه از سرت بیفتد، چه کار باید کرد؟»

اما خودپسند حرف او را نشنید. چون خودپسندها فقط حرف هایی که تعریف از آن ها باشد می شنوند.

خودپسند از شازده کوچولو پرسید: «به نظر تو من واقعاً خیلی تعریفی هستم؟»

_ «تعریفی یعنی چه؟»

_ «تعریفی یعنی این که من جذاب ترین، خوش پوش ترین، ثروتمندترین و باهوش ترین مرد این سیاره هستم.»

_ «ولی تو که در این سیاره تنها هستی.»

_ «آره هستم. ولی تو از من تعریف کن.» شازده کوچولو با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «من تو را تحسین می کنم ولی این چه فایده ای برای تو دارد؟»

شازده کوچولو از آن جا هم رفت و در حالی که به سفرش ادامه می داد با خودش گفت: «واقعاً آدم بزرگ ها خیلی عجیبند.»

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٧ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak