سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

شازده کوچولو خودش را دور و بر سیاره های 325، 326، 327، 328، 329، و 330 دید. برای این که هم آن جا را ببیند و هم چیزی یاد بگیرد به تک تک آن ها سر زد.

اولین سیاره، محل زندگی یک پادشاه بود. او با لباسی ارغوانی که از پوست قاقم بود بر روی تخت ساده ولی با شکوهی نشسته بود.

وقتی که شازده کوچولو را دید فریاد زد: «آه! این هم یک رعیت.» شازده کوچولو که تعجب کرده بود با خودش گفت: «چطور مرا می شناسد. او که تا حالا من را ندیده؟»

شازده کوچولو نمی دانست که دنیا برای پادشاهان، خیلی ساده است و آن ها همه ی مردم را رعیت می دانند. پادشاه از این که بالاخره کسی را پیدا کرده بود که بر روی او حکومت کند خیلی خوشحال بود. از این رو گفت: «کمی جلوتر بیا تا بهتر ببینمت.» شازده کوچولو اطرافش را نگاه کرد تا جایی را برای نشستن پیدا کند. ولی لباس بلند پادشاه همه جای سیاره را پوشانده بود. بنابراین همان جا ایستاد و چون خسته بود، خمیازه ای کشید.

پادشاه به او گفت: «خمیازه کشیدن در حضور یک پادشاه، خلاف ادب است. من به تو اجازه نمی دهم که خمیازه بکشی. »

شازده کوچولو با خجالت گفت: «دستِ خودم نیست. آخر من از راه دوری آمده ام و تا الان هم نخوابیدم. . . . . »

پادشاه گفت: «که این طور، پس به تو دستور می دهم که خمیازه بکشی. سال هاست که خمیازه کشیدن کسی را ندیدم. برایم جالب است، زود باش! دوباره خمیازه بکش. این یک دستور است.»

شازده کوچولو در حالی که سرخ شده بود گفت: «من ترسیده ام . . . . . بیش تر از این نمی توانم خمیازه بکشم.»

پادشاه گفت: «آها! آها! پس من به تو دستور می دهم که گاهی خمیازه بکشی و گاهی . . . . . »

پادشاه به تته پته افتاده بود و خشمگین به نظر می رسید.

برای پادشاه، فقط مهم بود که دستورش اجرا شود. او پادشاه خود رأیی بود و نافرمانی را نادیده نمی گرفت. ولی در عین حال خیلی مهربان بود و دستورهای معقولی می داد. او می گفت: «اگر من به یکی از سردارانم دستور بدهم که خودش را به مرغ دریایی تبدیل کند و او دستور من را اطاعت نکند، مقصر نیست، من مقصرم که به او دستوری دادم که انجامش غیر ممکن است.»

شازده کوچولو با کم رویی گفت: «ممکن است بنشینم؟»

پادشاه با غرور، گوشه ی دامن بلندش را کنار زد و گفت: «من به تو دستور می دهم که بنشینی.»

شازده کوچولو گیج شده بود. سیاره پادشاه خیلی کوچک بود. پس او بر چه چیزی پادشاهی می کرد؟

_ «قربان لطفاً منو ببخشید می خواستم از شما سؤالی بپرسم . . . . . »

پادشاه با عجله گفت: «به تو دستور می دهم که از من سؤال کنی.»

_ «قربان . . . . . شما بر چه چیزی پادشاهی می کنید؟»

پادشاه به سادگی گفت: «بر همه چیز.»

_ «بر همه چیز؟»

پادشاه با غرور به سیاره خودش و سایر سیاره ها و ستارگان اشاره کرد. شازده کوچولو گفت: «بر همه ی این ها فرمانروایی می کنید؟»

پادشاه جواب داد: «بله. بر همه ی این ها حکومت می کنم.»

برای این که این پادشاه نه تنها خود رأی بود بلکه خودش را پادشاه همه ی عالم می دانست.

_ «آیا این ستاره ها هم از دستورات شما اطاعت می کنند؟» پادشاه جواب داد: «البته آن ها فوراً دستورات مرا اجرا می کنند. من هرگز نافرمانی را نمی بخشم.»

چنین قدرتی شازده کوچولو را متعجب کرده بود. اگر خودش چنین قدرتی داشت، می توانست بدون جا به جا کردن صندلی اش، نه تنها چهل و چهار بار در روز بلکه، هفتاد بار یا شاید صد بار و حتی دویست بار غروب آفتاب را تماشا کند. وقتی یاد سیاره کوچکش افتاد که آن را ترک کرده بود، غمگین شد. به خودش جرأت داد و به پادشاه گفت: «من دوست دارم غروب آفتاب را ببینم . . . . . لطفاً، دستور بدهید که خورشید غروب کند . . . . . »

پادشاه گفت: «اگر من به یکی از سردارانم دستور بدهم که مثل پروانه از این گل به آن گل پرواز کند یا نمایشنامه ای غمگین بنویسد یا به مرغ دریایی تبدیل شود و او دستورات مرا اجرا نکند، کدام یک از ما مقصر است؟»

شازده کوچولو محکم جواب داد: «شما.» پادشاه گفت: «دقیقاً. باید از هر کس انتظار کاری را داشت که از عهده اش بر می آید. قدرت در درجه ی اول باید بر پایه ی عقل باشد. اگر تو به مردمت دستور بدهی که خودشان را توی دریا پرت کنند، با دست خودت باعث می شوی که آن ها شورش کنند. وقتی می توانم از دیگران انتظار اطاعت کردن داشته باشم که دستوراتم عاقلانه باشد.»

شازده کوچولو که هرگز چیزی را که پرسیده بود از یاد نمی برد، دوباره گفت: «پس غروب خورشید من چی می شه؟» «تو هم به تماشای غروب خورشیدت می رسی. من به او دستور می دهم و بر اساس قوانین پادشاهی صبر می کنم تا شرایطش فراهم شود.»

شازده کوچولو گفت: «کی شرایطش فراهم می شود؟» پادشاه به تقویم بزرگش نگاه کرد و گفت: «آها. آها. حدود . . . . . حدود ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی بعد از ظهر. آن وقت می بینی که دستور من چطور اجرا می شود.» شازده کوچولو خمیازه ای کشید. افسوس می خورد که چرا نمی تواند غروب آفتابش را ببیند. البته کمی هم غمگین بود.

شازده کوچولو به پادشاه گفت: «من دیگر این جا کاری ندارم. می خواهم بروم.»

پادشاه که تازه داشت از داشتن یک رعیت احساس غرور می کرد، گفت: «این جا رو ترک نکن. من تو را وزیر خود می کنم.»

_ «وزیر چی؟»

_ «وزیر دادگستری.»

_ «ولی این جا که کسی برای محاکمه نیست.»

پادشاه گفت: «از کجا می دونیم. من که هنوز تمام سرزمینم را ندیده ام. من خیلی پیر شده ام. این جا جایی برای نگهداری کالسکه ندارم و پیاده روی هم من را خسته می کند.»

شازده کوچولو که خم شده بود تا اطراف سیاره را هم بر انداز کند گفت: «ولی من نگاه کردم. کسی نیست.» پادشاه گفت: «خوب! تو می توانی خودت را محاکمه کنی. این از همه سخت تر است. قضاوت درباره ی خود از قضاوت درباره ی دیگران سخت تر است. اگر بتوانی در مورد خودت درست قضاوت کنی، آن وقت یک قاضی خوب و حسابی هستی.»

شازده کوچولو گفت: «البته من هر جا باشم می توانم درباره ی خودم قضاوت کنم. مجبور نیستم حتماً این جا باشم.»

پادشاه گفت: «آها! آها. من فکر می کنم در جایی از سیاره ام، موش صحرایی پیری است که شب ها صدایش را می شنوم. تو می توانی آن موش پیر را محاکمه کنی. تو حتی می توانی محکوم به اعدامش کنی. بنابراین زندگی آن موش به قضاوت تو بستگی دارد. در هر فرصتی می توانی آن را ببخشی و دوباره محاکمه کنی. این تنها کسی است که ما داریم.»

شازده کوچولو گفت: «من دوست ندارم کسی را به مرگ محکوم کنم. پس بهتر است که بروم.»

پادشاه گفت: «نه.»

شازده کوچولو که آماده ی رفتن شده بود و نمی خواست پادشاه پیر را ناراحت کند، گفت: «اگر اعلی حضرت می خواهد که دستورش سریع اجرا شود، بهتر است که دستور عاقلانه ای بدهد. مثلاً به من دستور بدهید که در کم تر از یک دقیقه این جا را ترک کنم. این طوری به نظر می رسد که شرایط اجرای دستور شاه فراهم شده باشد.»

پادشاه جوابی نداد. شازده کوچولو برای مدت کوتاهی مردد بود ولی بعد آهی کشید و به راه افتاد.

سپس پادشاه با قیافه ی پُر ابهتی ناگهان فریاد زد: «من تو را سفیر خودم می کنم.»

شازده کوچولو در حالی که به سفرش ادامه داد با خودش گفت: «واقعاً آدم بزرگ ها خیلی عجیبند.»

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٥ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak