سراب

هر صدایی که در طبیعت ایجاد می شود نوعی موسیقی است که هر کسی قادر به درک آن نیست.

من فکر می کنم که شازده کوچولو برای فرار از سیاره اش، از یک دسته پرنده ی وحشی کمک گرفته باشد. صبح روز حرکتش، سیاره اش را مرتب و با دقت آتشفشان های فعال سیاره اش را تمیز کرد. او دو آتشفشان فعال داشت که صبح ها برای گرم کردن صبحانه اش از گرمای آن ها استفاده می کرد. البته یک آتشفشان خاموش هم داشت که آن را هم تمیز می کرد. او می گفت که: «از کجا معلوم که این آشتفشان های خاموش دوباره فعال نشوند.» آتشفشانی که خوب تمیز شود، آرام می سوزد و شعله ور نمی شود. فوران آتشفشان مثل شعله ی بخاری است. البته ما خیلی کوچک تر از آن هستیم که بتوانیم آتشفشان های روی زمین را تمیز کنیم و به همین دلیل است که آن ها برایمان دردسر درست می کنند.

شازده کوچولو با ناراحتی، آخرین بوته ی بائوباب تازه روییده را هم ریشه کن کرد. او فکر می کرد که دیگر به سیاره اش بر نمی گردد. اما آن روز صبح انجام دادن همه ی آن کارها، برایش خیلی ارزش داشت و وقتی که برای آخرین بار گلش را آب داد و رفت تا آن را زیر سرپوش شیشه ای بگذارد گریه اش گرفت و به گل گفت: «خداحافظ.»

ولی گل جوابش را نداد و دوباره گفت: «خداحافظ.»

گل سرفه کرد ولی علتش سرما خوردگی اش نبود و گفت: «من احمق بودم. منو ببخش. آرزو می کنم که شاد باشی.»

شازده کوچولو از این که گل حرف سرزنش آمیزی نزد، تعجب کرد. او در حالی که سرپوش شیشه ای در دستش بود، حیرت زده ایستاده بود و علت این مهربانی گل را نمی فهمید.

گل به او گفت: «البته، من هم تو را دوست دارم و اگر تو این را نفهمیدی تقصیر من بود. ولی مهم نیست. تو هم مثل من احمق بودی. برایت آرزوی شادی می کنم. . . . . آن سرپوش را هم کنار بگذار. دیگر به دردم نمی خورد.»

_ «این قدرها هم سرمایی نیستم. . . . . نیسم خنک شبانه برایم خوب است. من یک گل هستم.»

_ «ولی باد. . . . . »

«ولی حیوانات چی؟»

_ «اگر بخواهم پروانه ها را ببینم باید وجود چندتا کرم را تحمل کنم. فکر می کنم که پروانه ها خیلی زیبا هستند. در غیر این صورت چه کسی به دیدنم می آید؟ تو که به جاهای دور می روی. از حیوانات بزرگ هم ترسی ندارم. من هم برای خودم چنگال دارم.» و بعد چهار تا تیغش را نشان داد و گفت: «این قدر معطل نکن. داری اذیتم می کنی. مگر نمی خواستی بروی، خوب برو دیگر.»

گُل نمی خواست شازده کوچولو گریه کردنش را ببیند. چه گُل مغروری! . . . . .

*Mahsa**Sarab* 
 
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٤ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak